تبليغاتX
شهیدعلی اکبر محمد حسینی

شهیدعلی اکبر محمد حسینی

آثار و زندگی شهید علی اکبر محمد حسینی

خاطرات آفتابی (ابوالفضل کار آمد )

خاطرات من.... خاطرات  دفاع مقدس     منبع و ماخذ:روزنامه نسل آفتاب از شماره ۱۲۰۲ تا ۱۲۱۷

روایت عملیات طریق القدس

(فتح بستان)

تازه از مراسم حج برگشته بودم که خودم را جلوی صف دسته ی رزمی در محوطه ی چمن دانشکده فنّی حنیف نژاد دیدم. دست اندرکاران مشغول ساماندهی و تدارک دو گردان رزمی بودند. شاید هم یک گردان! امّا آنقدر استقبال خوب بود که مجبور شدند دو گردان را آماده کنند. این اولین بار بود که از استان کرمان نیروهای آماده رزم بصورت رسمی و در قالب گردان آماده می شدند. قبل از آن نیروهای رزمی کرمانی در منطقه کرخه کور (کرخه نور) و نقاطی دیگر با دشمن درگیر شده بودند. امّا آن نیروها شکل و شمایل سازمان رزمی گردان را نداشت. و بیشتر در قالب گروههای رزمنده ی مردمی بود.

علی مهاجری که مسئولیت آموزش نیروهای اعزامی را برعهده داشت در منطقه عملیاتی بشدّت مجروح شده بود و مدتی در بیمارستانی در شیراز بستری بود و جراحات آنقدر عمیق و گسترده بود که امکان حضور دوباره در جبهه برایش مقدور نبود...

در حال تحویل گرفتن اسلحه و مهمات بودیم که علی مهاجری- با همان حال – سر رسید و از آنجائیکه شناخت قبلی از یکدیگر داشتیم، دست مرا گرفت و از صف خارج کرد. و با هماهنگی مسئولین مسئولیت تدارکات گردان ها را به من محوّل کرد. کار تدارکات دو گردان برای من که هیچ تجربه ی قبلی نداشتم کار سنگین و دشواری بود. و البته در آن شرایط برای هیچکس کار سخت معنا و مفهومی نداشت. در همین محل دانشکده فردی بنام قاسم سلیمانی را بعنوان سرپرست و فرمانده دو گردان معرفی کردند که من هیچ شناختی از او نداشتم . فقط می دانستم از مربیان آموزش نظامی است که با علی مهاجری کار می کرده.

گردان ها آماده شدند و با بدرقه ی خانواده ها راهی راه آهن شدند. صحنه های بدرقه و خداحافظی رزمندگان با خانواده ها همیشه از لطافت و اشک و غم سرشار بوده است. هیچ کس قصد دل کندن از زندگی و عزیز خود را نداشت. امّا برای دستیابی به عزت و آرمانی بالاتر مگر راه دیگری غیر از دل کندن از زندگی وجود داشت؟

اولین قطار حامل  حدود ششصد رزمنده در میان شوق و غم و شادی و عشق از جای کنده شده و با همان تأنی ذاتی – در مسیر زرند – عازم منطقه عملیاتی شد.

در کوپه ای که به ما اختصاص داده بودند با چهره های جدیدی آشنا شدیم که هرگز قبلاً آنها را ندیده بودیم و آنها هم ما را نمی شناختند. این سفر و آن کوپه مقدمات آشنایی بیشتر را فراهم کرد. حمید عسکری، قاسم سلیمانی، عبدالحسین رحیمی، محمد شیخ بیگ، شیخ بهایی، بنی اسدی وچند تن دیگراعضای این کوپه را تشکیل می دادند.

مسیر طولانی تا منطقه جنوب فرصت بسیار زیاد و خوبی بود که هر کس خودش را به دیگران معرفی کند. محمد شیخ بیگ از خاطرات مبارزات قبل از انقلاب خودش گفت و دیگران هم، هنوز چند کیلومتری از شهر دور نشده بودیم که چند نفر از رزمندگان آمدند به گله و شکایت که درب یکی از کوپه ها بسته است و باز نمی شود! چنین چیزی برای آن وضعیت شلوغ قطار امکان نداشت. امّا وقتی از نزدیک کار را بررسی کردیم. همانطور بود که گفته بودند. با کارمندان قطار تماس گرفتیم آنها هم متعجب بودند. سرانجام بعد از مدتی معلوم شد چند نفر از خواهران علاقمند به حضور در جبهه ، بدون هماهنگی داخل آن کوپه مخفی شده بودند تا خودشان را به منطقه برسانند.

در آغاز شک و تردید بر ما حاکم شد که نکند آنها از افراد گروهکها باشند که قصد ضربه زدن به نیروها را دارند. امّا بعد از اینکه آنها با اصرار فراوان ما درب را باز کردند، رفع ابهام شد و معلوم گردید آنها خودشان تصمیم گرفته بودند که به هر قیمت شده خودشان را به منطقه عملیاتی برسانند. تا آن موقع هنوز جبهه ها سامان درستی پیدا نکرده بود و خانم های زیادی – حتی در مناطق عملیاتی – حضور پیدا می کردند و بیشترین حضور آنها در پشت جبهه و بیمارستان ها بود. مذاکره با آنها مدتی طول کشید . آنها سماجت و اصرار زیادی داشتند. امّا سرانجام با اصرار و نوعی تحکّم آنها را در زرند از قطار پیاده کردیم و قطار حامل عاشق ترین نیروهای رزمنده راه خود را به سوی اهواز ادامه داد.....

کوپه های بهم پیوسته قطار حامل رزمندگان استان پهناور کرمان با سرعت و صدای مخصوص که چرخها روی ریل ایجاد می کنند، کویر را به سمت قم ترک کرد.

خانواده های زیادی روح و جانشان را در این قطار به امانت گذاشته بودند. این «تله پاتی» معنوی و بی سیم! ارتباطات آنها را همچنان حفظ می کرد. هیچ چیز برای هیچکس روشن نبود. آنها فقط می دانستند که برای مقابله با دشمن به میدان جنگ می روند که کیلومترها در عمق خاک کشور نفوذ و مردم ساکن در آن مناطق جنگی را آواره کرده است. تا جایی که شهر کرمان هم بخشی از مردم جنگ زده خوزستان را در خود جای داده و پذیرا شده بود.

کوپه های قطار سرشار از جوانانی بود که نسبت به خانواده هایشان کمتر احساس دلتنگی می کردند. جوانی اکثریت رزمندگان و بلندی آمال و آرزو و آرمان ها همه و همه این روحیات سرشار را شکل می داد.

با آغاز تاریکی و تداوم طولانی آن ، رزمندگان هم به خواب رفتند تا در روزی دیگر همراه با خورشید تابان امیدوارانه به زندگی سلام کنند.

در دومین روز، قطار حامل رزمندگان در ایستگاه قم توقف کرد. در آنجا یکی از طلبه های رزمنده کرمانی که به نظر می رسید در قالب گروههای رزمنده قبلاً به جبهه رفته بود، مطالبی را با رزمندگان تازه نفس در میان گذاشت و بیشتر سعی می کرد از جهت معنوی و ارزش جهاد و مبارزه با دشمن با آنها سخن بگوید. برادر گلزار بخشی از تجربیات خود را به برادران عازم جبهه منتقل کرد. و باز هم قطار به مسیر خود ادامه داد.

قطار حامل رزمندگان استان کرمان سرانجام به اهواز رسید. نیروها مدت کوتاهی را در یک پادگان در حاشیه جاده اهواز – حمیدیه – سوسنگرد اطراق کردند. اطراف ما تا چشم کار می کرد زمین های کشاورزی بود که در بعضی از آنها هنوز برخی از کشاورزان مزرعه های خود را رسیدگی می کردند. در نزدیکی گردان ها اتفاقاً مزرعه ای بود که در آن هندوانه کاشته بودند. و صاحب آن هندوانه های برداشت شده را روی هم تلنبار کرده بود. میوه را از باغ و سر مزرعه خوردن، اشتها برانگیز است. به همین جهت تدارکات گردان بلافاصله همه ی آن هندوانه ها را خریداری و در بین رزمندگان توزیع کرد. که با استقبال همگان مواجه شد!

محل استقرار گردان ها همان روز تغییر کرد. به اتفاق قاسم سلیمانی و راننده ی  یک لندکروز صفر کیلومتر – که متعلق به جهاد جیرفت بود – بایستی به گلف اهواز می رفتیم. فرماندهی جبهه های جنگ در همین گلف مستقر بود. گلف را به نام پایگاه منتظران شهادت تغییر نام داده بودند. راننده وانت نو نوار لندکروز بشدت می ترسید که خودرو تحویلی مشکلی و آسیبی برایش بوجود بیاید. و بسیار وسوسه به خرج می داد. بخصوص زمانی این حالت بیشتر بروز پیدا کرد که در حال رفتن به سوی گلف بودیم که ناگهان انفجار شدیدی در سیلوهای اهواز رخ داد. و راننده بشدت استنکاف می کرد که از آن جاده عبور کند و به سمت پایگاه منتظران شهادت برود... 

جاده ی اهواز به سمت گلف نظم شرایط جنگی! خود را هم از دست داده بود. مهمات و امکانات جنگی بدست آمده از عملیات حصر آبادان – که درون سیلوها جاسازی شده بودند – با انفجارهای پی در پی به آسمان می رفت و تا چند صد متری به اطراف پرتاب می شد.

آتش بازی کم نظیری بود. یک آتش بازی بی نظم امّا پر حجم . دود حاصل از انفجارهای سنگین به آسمان بلند شده بود. و البته شایعات هم بازار داغی پیدا کرده بود.

عده ای حمله ی هواپیماهای دشمن وعده ای دیگر بی مبالاتی نگهبانان سیلو  و عده ای دیگر افتادن چاشنی مین از روی یک تریلی – که در حال حمل مهمات بوده است – و منفجر شدن آن را از دلایل این انفجار بزرگ می دانستند. از سیلوی در حال انفجار تعدادی عکس گرفتم. مسیر را مسدود کرده بودند و دژبان ها از تردد خودروها جلوگیری می کردند و ما اجباراً یک فاصله نسبتاً طولانی را پیاده به سمت گلف رفتیم.

با محیط گلف (پایگاه منتظران شهادت) آشنایی قبلی داشتیم. در سفر قبلی که به اهواز آمده بودم، مستقیماً برای همین پایگاه نشانی داشتم. حال و هوای گلف غیر قابل توصیف است. فضای داخل و بیرون پایگاه مملّو از جوانانی بود که سر از پا نمی شناختند. آنها مجاهدینی بودند که برای اعزام به مناطق عملیاتی بی تابی و لحظه شماری می کردند. نیروها و خودروها مرتب در حال رفت و آمد بودند. در اطراف ساختمان مرکزی تردد رزمندگان به چشم می خورد.

نمازهای جماعت و زیارت عاشورا خوانی و سینه زنی و وصیت نامه نویسی رزمندگان و... از جمله کارهایی بود که در فضاهای داخلی ساختمان جاری بود.در گوشه و کنار رزمندگان چند نفر، چند نفر با هم دیگر گپ می زدند.

قاسم سلیمانی داخل ساختمان فرماندهی رفت و برای کارهای در پیش، با فرماندهان هماهنگی لازم را انجام داد. مهمّات داخل سیلوها همچنان در حال انفجار بود. حسن باقری و تنی چند از فرماندهان از برای لحظاتی بیرون آمده بودند تا نظاره گر این اتفاق ناگوار باشند. اتفاق بسیار بدی پیش آمده بود. و موجبات تأسف همه ی فرماندهان و رزمندگان را فراهم آورده بود.

هماهنگی ها انجام شده بود با برادر سلیمانی به سمت گردان ها حرکت کردیم. قرار بر آن شده بود که گردان ها را به پادگان پُرکان – که آن روزها پادگان شهید غیور اصلی نامیده می شد – منتقل کنیم. و این کار به سرعت انجام شد.

پادگان شهید غیور اصلی تعدادی کانکس داشت که بخشی از رزمندگان داخل آن و بقیه داخل چادرها مستقر شدند....

بچه های رزمنده که در پادگان شهید غیور اصلی مستقر شدند، خیالمان راحت شد، در این پادگان تعدادی کانکس وجود داشت که برای مستقر شدن بهتر از چادر بود. چادرهای دستجمعی معمولاً در پاییز و زمستان خیلی سرد و در تابستان از فرط گرما طاقت فرسا هستند. فصل پاییز و آغاز فصل سرما، باعث شده بود تعدادی اورکت آلمانی – که کلاه سر خود داشتند – بین رزمندگان توزیع شود. چادرها با یک حفاظ نایلونی و چراغ والور گرم می شدند. اگر چه معمولاً روشن کردن چراغ والور درون چادر – بویژه شب ها – رزمندگان را با خطر مواجه می کرد. و آنها مجبور بودند باخاموش نگاه داشتن چراغ های خوراک پزی از پتوی بیشتر و لباس های گرمتری استفاده کنند.

در بخشی از این پادگان و داخل کانکس ها جمعی از افراد تحت عنوان مجاهدین یا احتمالاً معاودین عراقی حضورداشتند. آنها از بچه های ما امکانات بهتری داشتند!؟ و البته اعتراض برخی از برادران به چشم می خورد. در روز دوم حضور در پادگان بود که نام اکبر بر سر زبان ها افتاد. اکبر را با عنوان اکبر «تی ان تی» هم اسم می بردند. برادر قاسم گفت: اکبر در جبهه آبادان است و باید به آبادان برویم و با او برای پیوستن به گردان های اعزامی از کرمان صحبت کنیم. قرار بر این بود که من هم به او به آبادان برویم. و اکبر محمد حسینی را – که تجربه ی خوبی در چند عملیات و تک علیه عراقی ها داشت – به اهواز بیاوریم. یک دستگاه لندرور هم به خودروهای ما اضافه شد. امّا به خاطر حجم کار تدارکات من موفق به همراهی قاسم نشدم. غروب آن روز اکبر به جمع ما  پیوست. جوان خوش تیپ و رعنایی با موهای خرمایی و پرپشت بود. طرز سخن گفتن او ما را به یاد افراد لوطی منش می انداخت. اگر چه ظاهری خشن داشت، امّا این ظاهر تنها در هنگام آموزش بود که کمابیش با اعتراض هایی هم همراه بود. امّا اکبر سکّه ای بود که روی دوّمی هم داشت. هیچکس باور نمی کرد که او در پایان شب برای شستن ظرف ها و لباس ها،  مخفیانه در گوشه ای چمپاته زده باشد! اصلاً رزمندگان با جارو زدن و لباس شستن و نظافت ظروف و... تمرین خودشکنی می کردند. تا خود ساخته شوند.

این رفتار منحصر به اکبر نبود. رزمندگان ما با همین ایثارگری های ظاهراً کوچک بود که توانستند به ایثار جان بپردازند.

داخل کانکس فرماندهی روحیه ها شاداب بود. اکبر و بقیه بچه ها با شوخی های خود فضا را تلطیف کرده بودند. سفره غذا بسیار ساده ، امّا در عین حال بسیار پر انرژی بود. در همه ی چادرها و کانکس ها این روحیه ها حاکم بود. احساس یگانگی و یگانگی وحدت (برخورد با دشمن متجاوز) در همه جا موج می زد. رزمندگان استان کرمان اکنون سازمان پیدا کرده بودند و آرام آرام بچه های دیگر – که تجربه ای داشتند – به جمع ما می پیوستند...

فضای پادگان موقعیت خوبی  برای تداوم و تکمیل آموزش های نظامی بود. گردان علی اکبرتحویل اکبر شده بود. و او خودش کار آموزش گردان را بر عهده داشت. حضور چند نیروی متخصص آموزش از جمله برادران عبداللهی و سلیمانی بر کیفیت آموزش ها می افزود. گردان دوم هم تحویل برادر رحیمی شد. ساعات زیادی از شب  وروز صرف آموزش نیروها می شد.

... دستور حرکت که رسید، گردان ها را به سمت سوسنگرد حرکت دادیم. دیدن اهواز و... و سوسنگرد برای بسیاری از رزمندگان – که با فضای کویری بیشتر آشنا بودند – بسیار جالب بود. بخصوص طبیعت سبز منطقه که هنوز توسط بعضی از کشاورزان محلی در حال کشت و کار بود. اکثریت قریب به اتفاق رزمندگان برای اولین بار بود که پا به خوزستان می گذاشتند. آنها از شرق کشور و بیش از هزار کیلومتر راه را طی کرده بودند تا در جنوب کشور قدمهای متجاوزین را قلم کنند. آنها جوانانی شاداب بودند که هیچ خوف و هراسی به خود راه نداده بودند.

بهداری (یا مرکز بهداشت) سوسنگرد را محل جدید استقرار گردان های اعزامی از کرمان تعیین کرده بودند. بهداری یا مرکز بهداشت سوسنگرد ساختمانی آجری بود که در کنار آن یک مدرسه با یک حیاط وسیع و تعدادی کلاس قرار داشت. این ساختمان در کنار یک میدان قرار داشت. به گونه ای که تمام رفت و آمدهای رزمندگان در تیررس چشم ما بود. برای ورود به ساختمان احتیاط های لازم انجام شد. و از آنجایی که قبلاً متجاوزین بعثی وارد شهر شده بودند و هنگام عقب نشینی احتمال تله گذاری ساختمان بود، با دقت ساختمان ورانداز شد و پس از اطمینان کامل، رزمندگان داخل اتاق ها مستقر شدند.

عراقی ها کمابیش فهمیده بودند که رزمندگان ما تحرکاتی در منطقه سوسنگرد و اطراف آن ایجاد کرده اند و به همین جهت روزانه طی چندین مرحله هواپیماهای جنگی آنها شهر و اطراف آن را بمباران می کردند. و هر چه را که می توانستند تخریب یا به آتش می کشیدند. از جمله یک منزل مسکونی – درست در فاصله چند متری ما – با اصابت یک راکت کاملاً تخریب و بصورت گودالی درآمد که آرام آرام آب های زیرزمینی از آن بیرون می آمد.

قبل از سفر به سوسنگرد سفر دیگری برایم اتفاق افتاد که هرگز انجام آنرا حدس هم نمی زدم. در آن سفر – که هرگز آن را درخواب هم نمی دیدم – موفق شدم به زیارت خانه ی خدا بروم. در آن سفر تقریباً تمام پولی را که همراه داشتم صرف خرید یکدستگاه دوربین عکاسی کانن A1 شد. آن دوربین را همه جا همراه داشتم و هرگز از خودم جدا نمی کردم. اگر چه در اولین جدایی موقّت از آن، دوربین عکاسی برای همیشه مرا ترک کرد و در دست کسی قرار گرفت که هرگز او را نشناختم!؟

به محض رسیدن به محل بهداری فریاد «چای خواهی!» بچه ها بلند شده بود و من هم که مثل آنها معتاد ! به چای بودم و از سویی مسئولیت تدارکات را بر عهده داشتم باید به هر شکل شده بود آنرا تهیه می کردیم. جمع کردن هیزم  و راه انداختن آتش و پیدا کردن یک قابلمه ی بزرگ کار سختی نبود. آب را داخل آن ریخته و پس از جوش آمدن قوطی چای را داخل قابلمه ریختیم و چند لحظه ی بعد شکر هم به آن اضافه شد. بلافاصله صف چای تشکیل شد و یقلاوی ها چای را بین رزمندگان توزیع می کردند. و این نوع پذیرایی چای در نوع خود ابتکاری بود که برای اولین بار آنرا تجربه می کردیم. ضیافت خوبی بود و تا مدتی نقل محافل بچه ها بود.

تا چند روزی که به آغاز عملیات باقی مانده بود با تعدادی از بچه ها روی  پشت بام بهداری می رفتیم و شیرجه هواپیماهای شکاری دشمن را تماشا می کردیم.

حمله آنها به همه جا انجام می شد و ما هم با دوربین صحنه هایی از آن حملات را شکار می کردیم. عکس هایی که از آن حملات تهیه شده است، شایددیگر هرگز تکرار نشود. حتی تهیه ی آنها بصورت تصنعی هم وجود ندارد. راکت این هواپیماها با فاصله ی کمی از مقّر گردان ها به زمین اصابت می کرد. در نزدیکی ما (آن طرف میدان) یک پیکان وانت مورد هدف قرار گرفت. و به آتش کشیده شد که با تلاش بچه ها آنرا خاموش کردیم...

داخل  حیاط بهداری و همچنین داخل اطاق های ساختمان کاملاً بهم ریخته و در جای جای آن زباله و نخاله و اثاثیه تلنبار شده بود. در مدت کوتاهی به همت بچه ها نظم و انضباط و تمیزی همه جا حاکم شد . کمبود آب کاملاً محسوس بود و تانکرهای بزرگ وظیفه آب رسانی را برای قرارگاههای مختلف بر عهده داشتند. لباس های گرم و مواد غذایی در بین گردان ها توزیع شد. در روز دوّم دو کامیون تدارکات مورد نیاز از کرمان بدست ما رسید. در آن موقع تمام جبهه ی سوسنگرد از یک مجموعه ی تدارکاتی مشترک برخوردار بود. با آنها هم در یک جلسه هماهنگی انجام شد و بخشی از امکانات مورد نیاز دریافت گردید . با سر رسیدن کامیون های حامل تدارکات از کرمان بین تنی چند از رزمندگان – که یک طرف آن اکبر محمد حسینی بود – مباحثه ای سنگین در گرفت و این مباحثه در حال تبدیل به نزاع و جدال بود که با وساطت بچه ها قضیه فیصله داده شد. اکبر معتقد بود که امکانات تدارکاتی رسیده باید به تدارکات سوسنگرد هم تحویل شود. تا دیگر رزمندگان هم از آنها استفاده کنند. امّا در مقابل یکی از رزمندگان دیگر اعتقاد داشت تمام امکانات رسیده فقط باید بین رزمندگان کرمانی توزیع شود. این جدال اکبر را کلافه کرده بود. و ما برای اولین بار صدای بلند و عصبانی او را شنیدیم . اکبر بختیاری، حمید ایرانمنش (حمید چریک) ، ذهاب ناظوری وجمع دیگری از بچه ها هم به گردان پیوستند. کاروان دو گردانه رزمندگان کرمانی از وجود یکی از طلبه های خوش ذوق راوری بنام آقای غیاثی بهره مند شد. از مشخصات حاج آقا غیاثی برخورداری از صدایی خوش و چهره ای متبسّم بود که تأثیر بسیار خوبی روی بچه ها داشت. لطیفه گویی و تقلیدصدای بعضی از شخصیت ها از جمله کارهایی بود که او با تسلط و مهارت آنرا انجام می داد. با حضور سید محمدرضا غیاثی واحد تبلیغات برای اولین بار شکل واقعی خود را پیدا کرد. بلندگوها نصب شد. نمازهای جماعت برقرار گردید و در کنار آن دعای توسل و زیارت عاشورا خوانی هم راه افتاده دعاهای آن روزها و شب ها بخاطر بالا بودن میزان صداقت و پاکی رزمندگان و خلوص آنها آنچنان بهجتی ایجاد می کرد که پرواز روحیه ها را با دو چشم سر هم می توانستیم ببینیم!

اکبر شجاعی هم از صدا و سیمای کرمان پیدایش شد. و در وقت و بی وقت با رزمندگان مصاحبه می کرد و نوار آن را به کرمان می فرستاد. در یکی از مصاحبه ها رزمنده ای که خیلی مشتاق مصاحبه بود و با هیجان صحبت می کرد جمله ای گفت که باعث خنده ی دیگران شد. او با صدای بلند گفت: به مردم بگوئید ما تا آخرین قطره ی خون با دشمنان صدام!؟ مبارزه خواهیم کرد!....

داخل اتاق ها بچه های رزمنده ای که با هم آشنایی قبلی داشتند برای خودشان محفل تشکیل داده بودند . وصیتنامه نویسی رزمندگان آغاز شده بود. و در گوشه و کنار آنها را می شد دید که آخرین گفته های خود را روی ورق های مخصوص ثبت می کردند. بسیاری از این ورق ها آثار اشک چشم آنها را در خود جای داده است.

اشک آخرین اهدایی چشم رزمندگان بود که همچون قطره ای از زمزم وجود آنها بر روی وصیتنامه شان می چکید. قطره ای که همچون شبنم، حامل همه ی پیام های آنهاست. برای پی بردن به مکنونات قلبی آنها باید آن قطرات اثیری را دریافت، زیرا اشک محصول رازهای قلبی انسان است. چشم بی اشک برهوت بیابانی خشک و لم یزرع است. که در آن هیچ رویشی نیست.

این اشک ها و گریه ها هیچ رابطه ای با ترس نداشت. زیرا آنها در عین حال شجاع ترین و بی باک ترین و فداکارترین انسانهایی بودند که برای استقلال کشور و شکستن قدم های متجاوزین از بهترین و ارزنده ترین داشته ی خود – یعنی جان – گذشته بودند. باید منتظر ماند تا کی تاریخ باز هم شاهد تکرار چنان نسلی باشد....

هر شب بعد از اتمام برنامه های آموزش و نماز جماعت و دعاها، محفل رزمندگان در اتاق های مختلف برپا می شد و تا پاسی از شب ادامه داشت. شاید جالب ترین محفلی که کاملاً خصوصی برگزار می شد، میهمانی  حمید ایرانمنش بود. بچه ها او را با نام حمید چریک می شناختند. او از جمله معدود رزمندگانی بود که در پیشانی اش چین و چروک نداشت. روحیه ی شاداب و خنده رویی او در تمامی مراحل عملیات اجازه نمی داد که کسی در پیشانی او چین و چروک ببیند! حمید چریک قبل از پیروزی انقلاب در ارتش برخی از آموزش های نظامی را دیده بود و از این جهت او را فردی مجرّب و با تجربه می شناختند و...

حمید چریک هر شب تعدادی از دوستانش را به محفل و ضیافت شام دعوت می کرد. او  یک کوله پشتی ویژه خود داشت که در آن مقداری مواد غذایی و خوراکی از جمله روغن، کشک، نعناع، نان بربری (نان خشک مخصوص کرمان) و همچنین یک قلیان و قوری و چای و بهار نارنج و... داشت.

در شب های میهمانی حمید با روغن و کشک و... میهمانانش را با اشکنه کشک سیر می کرد، در ادامه هم آنها را با چای و بهار نارنج پذیرایی می کرد. بعد از شام بساط قلیان هم که جایگاه خاص خود را داشت.

چند روز قبل از عملیات خط دهلاویه را به بچه های کرمان تحویل دادند . تا ضمن آشنایی نیروها با فضای خط جدید با منطقه ی عملیاتی آشنایی پیدا کنند. واحدهای مختلف از جمله مخابرات و مهندسی – که تازه شکل گرفته بودند – فعالیت خودشان را آغاز کردند.چند روزی که به عملیات باقی مانده بود، صرف آشنایی و توجیه نیروها و آموزش آنها شد.

روز عملیات که فرا رسید، فضای محوّطه مرکز بهداشت و مدرسه جنب آن بسیار شلوغ شده بود. سازماندهی دقیق نیروها و توزیع اسلحه و مهمّات و مواد غذایی مخصوص شب های عملیات و تدارکاتی از این دست انجام شد. حمید عسکری مسئولیت توزیع اسلحه و مهمات را بر عهده گرفت. و من توزیع مواد غذایی، انواع لباس، پتو و... را انجام دادم. آنروز تا غروب تدارک رزمندگان طول کشید. نقایص مرتفع شد. و گردان های نماز جماعت را بپا کردند.

آخرین زیارت عاشورا برگزار شد. اکبر در محوطه ی مدرسه از من خواست تا از او و بچه های دیگر چند عکس یادگاری بگیریم. این عکس آخرین تصویری است که از اکبر باقی مانده است. با فلاح هم - که یک رزمنده ی بسیار عزیز جیرفتی بود - به همراه اکبر بختیاری یک عکس یادگاری گرفتیم. فلاح در آن عملیات دستش قطع شد و به شهادت رسید.

بعد از نماز مغرب و عشاء قاسم سلیمانی به همراه اکبر محمدحسینی نقشه و برنامه ی عملیاتی را – که در پشت یک کمد فلزی چسبانده شده بود – برای نیروها تشریح کردند و آخرین توصیه ها انجام شد. عصر همان روز وانت لندکروز راننده ی جهاد جیرفت – که با وسواس زیاد از خودرواش محافظت می کرد، پشت خاکریز دهلاویه مورد اصابت یک خمپاره قرار گرفت و در آتش سوخت!؟ اواخر شب دو گردان اعزامی از کرمان عازم خط دهلاویه شدند....

 

دوگردان رزمنده که باساده ترین سلاحها از قبیل اسلحه کلانشینکف وآرپی جی و نارنجک وتیربار تجهیز شده بودند –باخودروهای «ایفا» وتویوتا وانت -آرام آرام به سمت خط و خاکریز دهلاویه حرکت کردند . با راهنمایی های نیروهای اطلاعات وعملیات نیروهای دوگردان درقسمتهای مختلف خاکریز مستقر شدند و با کندن سنگرهای کوچک و ابتدایی خود را ازتیر و ترکش های دشمن متجاوز در امان نگاه می داشتند.

شب عملیات بود و پشت خاکریز کاملا شلوغ بود ونیروهای رزمنده شهرهای دیگر هم در حال عبور ومرور از پشت همین خاکریز بودند. جاده پشت خاکریز دهلاویه را قبلاً آب پاشیده و روی آن قیر ریخته بودند والِّا در شرایط عادی هم عبور و مرور با سختی  صورت می گرفت . گذشتن از جاده های خاکی پرتردّد بسیار سخت و دشوار بود. گاه تمام چرخ خودروها داخل خاک های پودر شده فرو می رفت و حرکت خودروها را از کار می انداخت. و باعث زحمات زیادی می شد . آن شب هم البته در بعضی از قسمت ها خاک های پودر شده وجود داشتند.

خط دهلاویه آنشب از هیچ نظم ظاهری پیروی نمی کرد. امّا در واقع همه می دانستند که اتفاقاً یک نظم کلی بر آن منطقه از جبهه حاکم است و آنهم یورش بر دشمن متجاوزی است که همچون موش های کوری زمین سوسنگرد و بستان را سوراخ کرده و در آن پناه گرفته بودند. و رزمندگان مدافع کشور وظیفه داشتند یا آنها را به اسارت گرفته  و یا در سنگرهایشان مدفون کند.

گردان علی اکبر با فرماندهی اکبر محمدحسینی در واقع گردان عمل کننده بود. اکبر محمدحسینی رزمنده ای شجاع، بی باک در عین حال با احساساتی نازکدلانه – که این احساسات را در مراسم تدفین شهید اخلاقی در مزار شهدای کرمان دیده بودیم - بود که مسئولیت هجوم به دشمن را در آن شب پذیرفته بود. او با تجربه ترین فردی بود که هدایت عملیات گردان را بر عهده داشت.  واین تجربه را از منطقه ی غرب کشور و بویژه در سومار کسب کرده بود.

گردان ما دومین گردانی بود که با مأموریت پشتیبانی گردان اول و با فرماندهی برادر رحیمی پشت خاکریز تا نزدیکی های صبح به انتظار نشستیم. خاکریز دهلاویه خاکریز رهایی بود و رزمندگان با تمام توان به سمت دشمن هجوم بردند. آنسوی خاکریز همه چیز در هم بود. صدای خمپاره و کاتیوشا و تک تیراندازان و رگبار مسلسل ها و فریادهای رزمندگان و تاریکی شب و فواره های خون و تکبیرها در هم آمیخته بود. داستان مبارزه ی آنهایی که در آنسوی خاکریز با دشمن درگیر بودند، روایتی ناگفتنی است. آنچه گفته می شود خردلی از یک کهکشان ایثار و فداکاری است. روایت بی نقص وقایع آنسوی خاکریزها، خواسته ای ساده لوحانه است.

وقایع آنسوی خاکریزها را خدا می داند و بس! سنگرهایی که گردان پشتیبانی (گردان ابوالفضل (ع)) در آن به کمین نشسته بودند، بسیار کوچک و غیر مطمئن بودند. سوز سرمای پائیزی تا مغز استخوان نفوذ می کرد. عدم تحرّک نیروها مزید بر علّت بود. و استخوان های بدن کاملاً خشک شده بود. برخورد انواع گلوله ها امکان بیرون آمدن را از نیروها گرفته بود. بیرون آمدن از سنگر در آن لحظات یک خطر پذیری غیر ضروری بود. مگر آنکه خمپاره ها و کاتیوشاها آنقدر در نزدیک به زمین اصابت می کرد که هر لحظه احساس می شد سنگر در حال خراب شدن است. باروت ها سوار بر اکسیژن هوا، تمام ریه ها را پر کرده بود. و در راه برگشت تارهای صوتی را به موسیقی سرفه وا می داشت. جواد ایرانمنش برای انجام کاری در نیمه های شب تصمیم گرفت به سنگر کناری برود که سکندری خورد و با صورت روی همان خاک های پودر شده فرود آمد و بخشی از خاک های پودر شده وارد ریه و گلوی او شدند که با هزار مکافات حالش را جا آوردیم و....

...نزدیکی های صبح آتش طرفین سبک تر شده بود. خستگی ناشی از چندین ساعت درگیری و آتشباری در آرامش نسبی خط مؤثر بود. نماز صبح را با دشواری و در همان سنگر و به حال نشسته بجا آوردیم. بر خلاف سبک تر شدن آتش طرفین، در پشت خاکریز دهلاویه فعالیت و تردّد شدیدی حکمفرما بود. دشمن متجاوز در نقاط مختلف جبهه ضربات شدیدی را دریافت کرده بود . و انسجام نظامی خود را از دست داده بود. صدای شنی های  تانک های عراقی - که آماده ی حرکت می شدند - به گوش می رسید. صدای شلیک تک تیراندازها و مسلسل ها در هوای تاریک و روشن همچنان ادامه داشت.

در همین لحظات دستور رسید که گردان ابوالفضل حرکت کند. مقصد ما پل الوان بود. ناگهان تمام گردان که بدن هایشان کرخت و سرد شده بود به حرکت و جنبش در آمد. آرام آرام آتشباری صبحگاهی دشمن هم آغاز شده بود. خمپاره های شصت و صد و بیست خاکریز را نشانه رفته بودند. عراقی ها متخصص آتش باری های سنگین بودند و این تخصص! خودشان را در تمامی عملیاتها به رخ رزمندگان ما کشیده بودند. جمع قابل توجهی از رزمندگان ما با همین آتش باری ها مجروح و به شهادت رسیده اند. نیروهای گردان از سنگرها بیرون آمده و به خاکریز چسبیده بودند و منتظر فرمان حرکت بودند. آنسوی خاکریز جبهه ی وسیعی بود که تنها آثار دود و آتش و اصابت خمپاره ها و سایه هایی که در حال حرکت بودند و... به چشم می خورد. روشنایی خورشید به کمک آمده بود و نیروهای طرفین می توانستند وضعیت خود را دریابند.

گردان ابوالفضل حرکت کرد و پشت خاکریز با نظمی نسبی به سمت جاده آسفالته پیش می رفت. مسئولیت انتهای گردان را بر عهده گرفتم تا نیروها یکدیگر را گم نکنند. هنوز لحظاتی نگذشته بود که دو خمپاره در چند متری و درست روی سر نیروهای گردان فرود آمد. و به سرعت گردان زمین گیر شد و بلافاصله هم برخاستند و به حرکت ادامه دادند. در همان جایی که خمپاره ها فرود آمده بودند چند نفر از رزمندگان گردان همچنان روی زمین خوابیده بودند و من متعجب از اینکه چرا آنها خودشان را به صف نمی رسانند! با سرعت به سمت آنها رفتم و با عتاب از آنها خواستم بلند شده و به حرکت خود ادامه دهند که ناگهان متوجه شدم ترکش خمپاره ها بدن آنها را سوراخ سوراخ کرده و قادر به حرکت نیستند. دو نفر از آنها در جا به شهادت رسیده بودند. یکی از آنها مجروح شده بود . نام او را می دانستم . او آخشیک بود. کاری برای آنها نمی توانستم انجام دهم. تنها به بوسیدن صورتش اکتفا کردم. و آنها را به گروههای حمل مجروح و شهید سپردیم. با سرعت به حرکت خودم ادامه دادم. این بار من از گردان فاصله گرفته بودم. سرانجام به گردان رسیدم. تا جاده ی آسفالته فاصله ای باقی نمانده بود. که ترکش خمپاره به کوله آر پی جی یکی از بچه ها اصابت کرد و آتش گرفت . تا لحظاتی هم مردّد بودیم که چه باید کرد؟ کوله را بدجوری به پشتش محکم کرده بود. از طرفی هم ترس از انفجار مستولی شده بود. تا دیگران خواستند فکر چاره ای بکنند، احمد محتشم با سرعت و شجاعت به سمت آن رزمنده خیز برداشت و با آرامش و در عین حال با چیره دستی شروع به باز کردن کوله آرپی جی آن رزمنده کرد. همه هاج و واج منتظر بودند تا اتفاقی بیفتد که الحمدا... اتفاقی نیفتاد....

آرام آرام سپیدی روز بر منطقه حکمفرما می شد. تا لحظاتی قبل همه چیز سایه هایی بودند که در دور و نزدیک متحرک یا ساکن به نظر می رسیدند. سر و صداها و فریادهایی که مبهم بودند. روشنایی روز بدون هیچگونه اجازه ای خودش را تحمیل می کرد. با روشن تر شدن هوا معلوم شد خاکریز دهلاویه برای عبور نیروها و خودروها – در چند نقطه – شکافته شده اند. تلاش خودروها و لودر و بلدوزرها و نیروها از این معبرها چشمگیر بود. کمی آنسوتر در قسمت راست گردان ما، گردان علی اکبر به فرماندهی اکبر محمد حسینی شجاعانه می جنگیدند. قاسم همان شب تیر یا ترکش به کف دستش اصابت کرد. حمید چریک هم مجروح شد و او را برای مداوا به اهواز منتقل کردند. و او از بیمارستان فرار کرد و مجدداً خود را به خط مقدّم درگیری رساند. حفاظت از پل سابله در گرو ایستادگی و فداکاری گردان »علی اکبر« بود. محمد شیخ بیگ که مأموریت جابجایی مجروحین و شهدا از منطقه درگیری را بر عهده داشت، دست به ابتکار جالبی زده بود. او یک سر «برانکار» را به موتور بسته بود و سر دیگر آنرا با چرخهای کوچکی روی زمین قرار داده بود . و با شجاعت بسیار چشمگیر با موتور «مینی» خودش به وسط درگیری می رفت و مجروح یا شهید را روی برانکار می خوابند و او را با بند و کمربند یا چیزهای دیگر کاملاً مهار می کرد و با سرعت به پشت خاکریز باز می گشت و محموله خود را تحویل آمبولانس ها می داد.

پل الوان در قسمت سمت چپ خاکریز و با فاصله ای طولانی قرار داشت. در طول مسیر و نرسیده به پل آتش باری دشمن بشدت ادامه داشت. و نیروهای ارتش هم در حال پیشروی و پاسخ متقابل به دشمن متجاوز بودند.

دیدن تانکها و نفربرها و نیروهای ارتش – که در حال پیشروی بودند – قوت قلبی به بچه ها می داد. گردان در یک صف طولانی و در زیر آتش طرفین به سمت پل در حرکت بود. در همین حال سربازی را دیدم که بصورت «طاق باز» داخل یک شیار افتاده بود و تکان نمی خورد! به او نزدیک شدم. چشمهایش را باز و بسته می کرد. هر قدر از او سئوال می کردم سخن نمی گفت! و سرانجام با اصرار تنها با زبان اشاره گفت: تیر به شکم من اصابت کرده است و از دهانم خون می آید! در آن بحبوحه فوراً لباس او را بالا زدم تا آثار اصابت تیر را ببینم. اما خبری از جای تیر و خون نبود. هیچ خونی هم از دهان او بیرون نیامده بود! فهمیدم بنده خدا ترسیده و باصطلاح کُپ کرده است. او را رها کرده و به امان خدا سپردم.

گردان از میان برخوردهای شدیدخمپاره و رگبار ها به سمت پل «اَلوان» در حرکت بود و قبل از ظهر به حاشیه ی رودخانه رسید. روی رودخانه یک پل معمولی بود که احتمال حمله مجدد دشمن از آن طریق وجود داشت. با رسیدن گردان ابوالفضل و نیروهای جهادی و نیروهای جنگ های نامنظم شهید چمران راه بر نفوذ دشمن بسته شد. نیروهای شناسایی دشمن از آن سوی رودخانه مشغول جمع آوری اطلاعات از نیروهای مقابل خود بودند که با تیراندازی نیروهای خودی فاصله خودشان را بیشتر کردند.

بعد از ظهر آنروز اکثر نیروها در میان سنگرهای کوچکی که برای خودشان ایجاد کرده بودند، به استراحت مشغول بودند. آفتاب پائیزی و خستگی و بی خوابی شب گذشته این استراحت را دلچسب تر می کرد. من هم سنگری – که شبیه یک قبر کوچک بود – کندم و با کشیدن چفیه روی آن به خواب عمیق فرو رفتم که ناگهان چند نفر از بچه مرا بیدار کردند...                                                    

... وقتی علت بیدار کردنم را پرسیدم، آنها گفتند: برادر رحیمی فرمانده گردان مدتی است که جهت تأمین مهمّات پیش برادران ارتشی رفته و تاکنون هنوز برنگشته است. ظاهراً باید فرماندهی گردان را بر عهده می گرفتم. زیرا نیروهای گردان حتی از داشتن یک سنگر معمولی هم برخوردار نبودند تا بتوانند در مقابل »آتش تهیه« دشمن خودشان را حفظ کنند. غروب نزدیک می شد و باید سریعاً تصمیم می گرفتم. چند نفر از بچه را مأمور شناسایی یک خاکریز نیمه کاره که کمی عقب تر از نیروهای ما قرار داشت، کردم. و یک گروه را هم بدنبال فرمانده گردان فرستادم تا کسب تکلیف کنم. بچه هایی که برای شناسایی خاکریز رفته بودند، بازگشتند و آنجا را بهتر از پشت رودخانه تشخیص دادند و برای آنکه جان پناه بهتری داشته باشیم، به گردان، فرمان پانصد متر عقب نشینی دادم. البته از قبل گروهی از بچه های تخریب در حال برنامه ریزی برای انفجار پل بودند. نیروهای گردان قبل از غروب آفتاب در پشت خاکریز مستقر شده و مشغول کندن سنگرهای انفرادی شدند. در همین حال گروه ردیابی فرمانده گردان! هم بازگشت. آنها گفتند که فرمانده گردان در حال مذاکره و چانه زنی با ارتشی هاست.

با گرفتن نشانی به خاکریز ارتشی ها رفته و برادر رحیمی را در یک نفربر ارتشی در حال گفتگو دیدم. وقتی علت را پرسیدیم او طول کشیدن مذاکرات را علت دیرآمدنش ذکر کرد. آن شب را با مهمّاتی که از ارتش دریافت کرده بودیم، به صبح رساندیم. در طول شب جز موارد پراکنده آتش باری، دشمن تحرک خاصی از خودش بروز نداد. امّا عراقی ها طبق سنّت خودشان از صبح شروع به – بقول بچه ها  - ریختن نقل و نبات می کرد.

هواپیماهای دشمن دهها بار برای شناسایی و سپس با ریختن بمب ها  و... در آسمان یکّه تازی می کرد. ساعت های حدود ده صبح شدت آتش دشمن – که قصد نفوذ از این منطقه را داشت – بیشتر شد و نیروهای گردان مجبور شدند، خودشان را به خاکریز بچسبانند. تا از ترکش های بمب ها و خمپاره ها در امان بمانند. چند دقیقه ای از ریزش مداوم آتش دشمن سپری نشده بود که در فاصله ای کوتاه از خاکریز خمپاره ای به زمین اصابت کرد و در مقابل دیدگان ما ترکش آتشین و برنده قلب یک رزمنده ی بسیجی اهل زرند کرمان (شهید عرب نژاد) را نشانه رفت. و وقتی بالای سر او رسیدیم او مثل یک پرنده که مورد اصابت تیر شکارچی قرار گرفته باشد چند بار دهانش را باز و بسته کرد و در حالی که خون سرخ از قلبش فوران می زد به آرامی به سوی ابدیت پرکشید و من با همه ی غمی که وجودم را گرفته بود، عکس او را در حافظه ی دوربین جای دادم.

... عصر آنروز برای پیگیری امور تدارکات – که مأموریت اصلی من بود – به سوسنگرد بازگشتم. شهر، آرامش قبل از عملیات را از دست داده بود و نیروهای زیادی به همراه خودروها و امکانات در حال تردّد بودند. دشمن همچنان شهر سوسنگرد را با هواپیما در هم می کوبید. خبر آزادی  شهر بستان همه جا پیچیده بود. مجروحان گردان علی اکبر – که به فرماندهی اکبر محمدحسینی در اطراف پل سابله در حال نبرد بودند -را به اهواز منتقل کرده بودند. تعدادی از شهیدان عملیات هم در مکان نگهداری شهیدان داخل خودروهای کانکس دار – که مجهّز به یخچال بودند – نگهداری می شدند. دو روز از آغاز عملیات گذشته بود. حدود ساعت یک بعد از ظهر بود که ناگهان اکبر محمد حسینی با یک موتورکراس و خاک آلوده به داخل قرارگاه گردان رسید و یکراست به سمت اتاق تدارکات آمد...

... با وارد شدن اکبر بچه های دیگری هم که خبر آمدن او را شنیده بودند به اطاق تدارکات آمدند. لباس هایش گلی و کثیف شده بود. رزمندگان گردان علی اکبر با بیش از چهل و هشت ساعت درگیری و مقاومت دشمن را زمین گیر کرده بودند. در مدّت کوتاهی اکبر چگونگی حمله و مقاومت نیروهایش را توضیح داد و گفت: ما باید به هر قیمتی شده است از پل سابله محافظت کنیم. و اگر دشمن بتواند بر این پل مسلّط شود به راحتی می تواند نیروهای ما در منطقه بستان را قیچی کند. علیرغم چهره ی گرد گرفته و خسته، اکبر همچنان از روحیه ای شاداب و قوی برخوردار بود. و برای ایستادگی و مقاومت در برابر دشمن هیچ تردیدی در خطوط چهره اش دیده نمی شد. او باید هر چه سریعتر به خط باز می گشت. امّا نیاز به حمام داشت و باید آخرین غسل شهادت را انجام می داد. به اتفاق با موتور به یک حمام عمومی که داخل شهر بود و همه ی رزمندگان از آن برای استحمام استفاده می کردند رفتیم. حمام بسیار شلوغ بود و صفی طولانی در کنار آن تشکیل شده بود. امّا اکبر فرصت نداشت تا در صف بایستد. با توضیحاتی که به افراد در صف می دادم به آنها گوشزد می کردم که او فرمانده گردانی است که نیروهایش در خط مقدم هستند و باید به سرعت برگردد. بهرحال با شوخی و خنده و یا ا... گویان! اکبر با چالاکی به استحمام پرداخت و با پوشیدن لباس هایی که از تدارکات گرفته بود، مجدداً به قرارگاه بازگشتیم. اکبر با خوردن مختصر غذایی - که بعنوان ناهار! در بعد ازظهر صرف کرد - بار دیگر عازم خط مقدم و میدان نبرد شد. در حالی که هیچکس حدس نمی زد که این دیدار آخرین دیدار ما با اوست. اکبر همچنان که از ما دور می شد، و آرام آرام در افق سوسنگرد محو می شد، با خودش امید و مقاومت شجاعت را به ارمغان می برد. نبود اکبر در خط می توانست باعث سستی در خط شود . حضور وجود او استحکامی غیر قابل توصیف به نیروها می داد. اکبر اسطوره ی مقاومت و ایستادگی و صبر در نبرد با دشمن بود.

گردان علی اکبر نیاز به امکانات و نیرو داشت این خواسته ها را بچه های مخابرات از طریق بیسیم دریافت کرده بودند. نیروها پس از توجیه و آمادگی فردای آن روز در گرگ و میش هوا با یکدستگاه خودرو «ایفا» به سمت خط مقدم اعزام شدند. فشار دشمن بسیار افزایش پیدا کرده بود. و مقاومت نیروهای مدافع همچنان ادامه داشت. بیشتر از دو ساعت از رفتن نیروهای کمکی نگذشته بود که پانزده، شانزده نفر از آنها را که ظاهراً مورد حمله ی خمپاره های دشمن قرار گرفته  و به شهادت رسیده بودند، به عقب بازگرداندند . در آن میان شهیدان بهمن زاده که دو برادر بودند، نظرم را به خودشان جلب کرد.

بچه های واحد تعاون مشغول آماده سازی پیکر مطهر شهیدان بودند تا آنها را در سردخانه ای که از قبل آماده شده بود قرار دهند. در همین حال بود که ناگهان صدای گریه بچه ها به هوا برخاست و خبر رسیدن پیکر اکبر همه را شوکه کرد. چند لحظه بعد یک وانت از راه رسید و چند شهید را در خود جای داده بود. به اتفاق حمید عسکری و دیگر بچه ها پیکر بی جان اکبر را که آرام خفته بود با برانکارد روی زمین گذاشتیم . خنده ی ملیح و همیشگی اکبر همچنان در گوشه ی لبش هویدا بود. لباس هایش همچنان نو نوار بود و تنها بخش هایی از آن گل آلود شده بود. صورت و پیشانی اکبر هم گل آلود بود!

علیرضا هم مات و مبهوت در کنار ما ایستاده بود و اکبر را نظاره می کرد. هیچکس باور نمی کرد که اکبر به شهادت رسیده است. نه او شهید نشده بود خواب خواب بود...

....امّا نه اکبر خواب نبود! او شهید شده و پر کشیده بود. این ما بودیم که خواب بودیم! او بیدار و آگاه دست به یک انتخاب فداکارانه و کم نظیر زده بود. و پس از اصابت ترکش گداخته دشمن به همراهانش می گوید: که هیچ کس حق ندارد مجروح شدنش را به نیروهای در حال مقاومت اعلام کنند. تا آنها بدون هیچ دغدغه و سستی در مقابل دشمن ایستادگی کنند. و نیز اجازه نمی دهد که برای مداوا او را به عقب و بیمارستان نیز منتقل کنند. اکبر آگاهی کامل داشت که حضور مجروح او در آنجا (پل سابله) سرنوشت ساز است. و بدین ترتیب او سر بر سجده نهاده و تا آخرین قطره خون مقاومت کرد. و در فضای اثیری و باروتی پل سابله که با نفس های رزمندگان گرم شده بود و در هوای سرد پاییزی خوزستان روحش تنوره کشید و به اعلی علیین پرواز کرد. و برای همیشه همجواری حضرت حق را برگزید.

پیشانی منحصر به فرد اکبر را با همان لبخندی که همچنان بر گوشه ی لبش می درخشید بوسیدیم و پیکر او به همراه دیگر همراهان شهیدش رهسپار کرمان شدند.

نحوه ی شهادت علی اکبر به سرعت در محافل رزمندگان دهان به دهان نقل می شد  و تحسین های همراهان و رزمندگان را در پی داشت.

علیرضا (محمد حسینی) – برادر کوچکتر اکبر – بیش از دیگران بی قراری می کرد.

چشمه های چشم او مدام اشکباران بود. او خود را تاجری مالباخته می دانست. تحمّل زندگی بدون اکبر برایش امکان پذیر نبود. آرام آرام اشک ها خشکیدند. دیگر کمتر با اطرافیانش سخن می گفت. چشمانش به دور دست ها خیره شده بود. او مجنونی شده بود که با پرتاب «بند چشمانش» به هر سو، به دنبال برگرداندن روح در پرواز علی اکبر بود. امّا...

بی تابی ها و بی قراری های علیرضا باعث شد تا او را از شهر سوسنگرد بیرون ببریم. تا شاید در گشت و گذار مناطق فتح شده –برای مدت کوتاهی هم که شده است - از یاد اکبر بیرون برود. جاده خاکی سوسنگرد- بستان بسیار شلوغ و پر تردّد بود. نیروها و امکانات کمکی در حال حرکت به سمت تنگه چزابه بودند. و از سوی دیگر مردم بومی منطقه – که در اسارت دشمن بودند – با امکانات و گلّه های گاو و گوسفند خود در حال انتقال به مناطق  امن بودند. دشمن چشم بسته همه مناطق را در هم می کوبید. در طول مسیر چند نقطه از زمین که راکت هواپیماهای دشمن به آنجا اصابت کرده بود، گودال های پر آبی را تشکیل داده بود. میدان های مین در اطراف جاده همچنان خودنمایی می کرد. تا جایی که نیروهای خودی دشمن هم به دام آن میادین افتاده بودند. سنگرهای دشمن آنچنان بر سر آنها خراب شده بود و نیروهایش درون آنها مدفون شده بودند که گویا هزاران سال است که آنها در خاک خفته اند! بوی تعفّن جنازه های دشمن در فضا پراکنده بود. و برای دفن آنها در نزدیکی های شهر سوسنگرد گورستان مخصوص جنازه های بعثی ها از قبل آماده شده بود.

با انجام عملیات طریق القدس – که فتح شهر بستان و آزادی سوسنگرد از تیررس دشمن را در پی داشت – محور ارتباطی دشمن در شرق و غرب جبهه هایش قطع شد.

تنگه چزابه آخرین منطقه ای بود که نیروهای ما در مقابل دشمن صف آرایی کرده بودند. و رمل های داغ و خونین چزّابه آبستن حوادثی بود که بعد از عملیات طریق القدس در تاریخ دفاع مقدس مردم ایران به یادگار ماند.

نیروهای عمل کننده و درگیر با دشمن آرام آرام منطقه را ترک کردند و نیروهای تازه نفس جایگزین آنها می شدند. آخرین داغی که بر دل ما ماند شهادت برادرمان مهاجرانی بود که در یک عملیات شناسایی دشمن در مناطق تازه استقرار یافته، پیشانی اش سرخگون شد و در صف شهیدان جا خوش کرد و ما را در غم خود گرفتار کرد.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 23:22  توسط   | 

آزاد سازی بستان و هویزه(عملیات طریق القدس)

آزاد سازی بستان و هویزه وضعیت جبهه قبل از عملیات طریق القدس

با عزل بنی صدر از فرماندهی کل قوا ، زمینه لازم برای همکاری ارتش و سپاه و نیز طراحی عملیات های گسترده با تدابیر عمیق تر و شیوه جدید فراهم شد . فرماندهان این دو سازمان نظامی طی جلسات متعددی ، وضعیت جدید را مورد بررسی  قرار داده و مبتنی بر آن استراتژی نوینی را تعریف کردند که سه هدف اساسی را دنبال می کرد :

1- انهدام ماشین جنگی عراق

2- دست یافتن به مواضعی مناسب برای کاستن از طول خطوط پدافندی و آزاد سازی نیروهای خودی از پدافند به منظور افزایش توان رزمی .

 

3- آماده شدن برای اجرای عملیات نهایی و آزاد سازی گام به گام مناطق اشغالی .           

مبتنی بر این  استراتژی ، دوازده طرح موسوم به " کربلا " تهیه شد که میزان تناسب توان خودی با ظرفیت مورد نیاز منطقه عملیاتی ، وضعیت زمین از جقوای ایران برحسب گردان های پیاده زرهی مکانیزهنبه نظامی و نیز اهمیت منطقه عملیاتی ، از عوامل اصلی در تعیین تقدم هر یک از این طرح ها بود . بر همین اساس ، پس از مباحث مختلف میان فرماندهان سپاه و ارتش ، عملیات " طریق القدس " به عنوان اولین گام از سلسله عملیات کربلا در منطقه دشت آزادگان با هدف آزاد سازی شهر بستان و بیش از 50 روستای منطقه طراحی شد . انتخاب منطقه دشت آزادگان برای اجرای عملیات ، از آن جهت که سازمان رزم خودی-عملیات طریق القدسپیوستگی خطوط دشمن از مهران تا خرمشهر را از هم می گسست ، بسیار مهم تلقی می شد و کوتاه شدن دست دشمن از این منطقه موجب می شد که دشمن برای ایجاد ارتباط بین دو جبهه خود در شمال و جنوب خوزستان به ناچار محیط هور الهویزه را

بپیماید و در نتیجه مسافتی طولانی را طی کند . به عبارت دیگر ، این عملیات سبب تجزیه جبهه دشمن در خوزستان می شد و میزان موفقیت در عملیات غرب کرخه و غرب کارون را افزایش می داد . افزون بر این ، محور بستان – سوسنگرد بهترین معبر برای تهدید مرکز خوزستان ( اهواز ) از سمت مرزهای غربی کشور تلقی می شود . این منطقه همچنین دارای اهمیت تاکتیکی بسیاری است ،استعداد دشمن- عملیات طریق القدس چون هر نیروی نظامی با در اختیار داشتن تنگه چزابه می تواند با کمترین تعداد نیرو ، بهترین شکل پدافندی را ایجاد کرده و کنترل منطقه را در اختیار داشته باشد .

 

عملیات طریق القدس ( آزاد سازی بستان )

در طرح عملیات دو تلاش اصلی و فرعی مد نظر بود :

الف – تلاش اصلی : با توجه به تحلیل وارزیابی فرماندهان از آرایش نیروهای پدافندی دشمن و نیز تفکر حاکم بر فرماندهان ارتش عراق و نوع نگرش آنان درباره توانایی نیروهای انقلابی و باور نداشتن دشمن به امکان عبور قوای خودی از منطقه رملی شمال منطقه عملیات ، این منطقه به پیشنهاد سپاه پاسدارن به عنوان محور اصلی عملیات انتخاب شد تا موجب غافلگیری دشمن شود . بر همین اساس مقرر شد شمال کرخه با استفاده از یک مانور احاطه ای و با به کار بردن یک تیپ زرهی ارتش و دو تیپ پیاده و یک گردان مکانیزه سپاه پاکسازی شده و تنگه چزابه تأمین شود .

ب- تلاش پشتیبانی : به منظور حمایت از تلاش اصلی و تأمین منطقه جنوبی عملیات ، یک مانور جبهه ای با استفاده از دو تیپ زرهی ارتش و دو تیپ پیاده سپاه تصویب شد که ضمن پشتیبانی از عملیات طریق القدستلاش اصلی ، اهداف دیگری را دنبال میکرد که عبارت بودند از : آزاد سازی بستان و منطقه غرب سوسنگرد و نیز دست یابی به کرانه شمالی رودخانه نیسان و سواحل شرقی هور الهویزه .

عملیات در ساعت  0:30 بامداد 8/9/1360 با رمز " یا حسین ( ع ) ، فرماندهی " و با عبور نیروهای پیاده یگان های سپاه از میادین مین و مواضع دشمن در چندین محور به طور همزمان آغاز شد . نیروهای عمل کننده در محور شمالی عملیات در همان ساعات اولیه درگیری موفق شدند مواضع نیروهای عراقی در خطوط اول را تصرف کرده و نیروهای احتیاط دشمن در پشت خطوط پدافندی را منهدم کنند .

میزان موفقیت اولیه یگان های سپاه در محور شمالی به حدی بود که فرمانده تیپ زرهی ارتش نیز به گردان های زرهی و مکانیزه خود فرمان داد تا از معابر باز شده عبور کرده و ضمن انهدام دشمن و حمایت از نیروهای پیاده خودی ، به سوی هدف های خود در عمق منطقه پیشروی کنند . به این ترتیب در ساعت 6 بامداد روز اول عملیات ، تیپ امام حسین ( ع ) به همراه یک گردان مکانیزه سپاه و یک گردان از تیپ 3 زرهی لشکر 92 با عبور از منطقه رملی که بر اثر بارندگی خاک آن محکم شده بود ٬ موفق شدند تا ساعت 6 صبح تنگه چزابه را تصرف و تأمین کنند .

در محور جنوبی عملیات اوضاع به گونه ای دیگر بود . دشمن که فلش اصلی عملیات نیروهای ایرانی را از این محور می دانست ، با بهره گیری از موانع متعدد و هوشیاری نیروهایش به سختی مقاومت کرد و مانع پیشروی قاطع نیروهای ایرانی شد . رزمندگان خودی با وجود شکستن برخی از خطوط اولیه دشمن و تصرف پل سابله ، با روشن شدن هوا مجبور به عقب نشینی شدند .

با بروز اوضاع سخت در محور جنوبی عملیات ، تصمیم گرفته شد که نیروهای خودی در شمال با ورود به منطقه ابوچلاچ ( منطقه کوچک  محصور بین شاخه های رودخانه کرخه در غرب بستان ) به سوی شرق و جنوب شرقی پیشروی کرده ، بستان و منطقه سابله را تصرف و تأمین کنند . این طرح در روز دوم  با ورود یگان های سپاه به منطقه ابوچلاچ تحقق یافت و شهر بستان پس از 412 روز اشغال ، آزاد شد .پاتک دشمن به سابله 1360/9/13

در پی ورود نیروهای خودی به مثلث سابله و پیشروی به سوی شمال رودخانه کرخه و نهر عبید ، نیروهای باقی مانده عراقی مواضع خود را دراین منطقه را ترک کردند و به جنوب رودخانه سابله گریختند . روز دوم عملیات ، دشمن به چزابه پاتک کرد که خنثی شد . روز سوم نیز عراقی ها ضمن پاتک به چزابه ، با حمله به جاده خاکی تعاون ، نیروهای خودی را از قسمتی از این جاده عقب زدند . روزهای چهارم و پنجم با تبادل آتش بین طرفین و تلاش قوای خودی برای نگهداری و تحکیم مواضع متصرفه سپری شد .

در روز ششم عملیات ( 13/9/60 ) دشمن تلاش کرد تا از تعلل نیروهای ایرانی در اتخاذ یک موضع پدافندی مطمئن و مستحک در منطقه مثلث شکل شمال غرب پل سابله ، سود جسته و آن را بار دیگر به تصرف خود در آورد و از آن طریق بستان را تهدید کند ، اما هوشیاری نیروهای خودی و حضور به موقع نیروهای تقویتی ( پیاده و زرهی )  در شمال پل سابله ، موجب شد تا دشمن با تحمل تلفات سنگین ، چندین کیلومتر عقب نشینی کرده و در جنوب سابله مستقر شود .

پل سابله- تانک های منهدم شده  دشمن

نقطه پایانی عملیات طریق القدس ، تلاش نیروهای خودی برای پاکسازی محدوده ای به وسعت 70 کیلومتر مربع بود که بین جنوب سابله و شمال رودخانه نیسان قرار داشت و همچنان در اشغال نیروهای عراقی باقی مانده بود . فرماندهان خودی پس از بررسی راه کارها و مباحث طرح مانور و اقدامات شناسایی و آماده سازی نیروها ، قصد داشتند طی تلاشی این منطقه را نیز آزاد کنند ، ولی قبل از شروع عملیات ، فرمانده عراقی به اشتباه تاکتیک خود مبنی بر حضور در یک منطقه محصور با موانع طبیعی پی برده و بر همین اساس در تاریخ 30/9/60 در پوشش آتش شدید توپخانه به طرز ماهرانه ای نیروهای خود را از این منطقه خارج کرد و در نتیجه عملیات نیروهای خودی منتفی شد .

 

به این ترتیب با اجرای عملیات طریق القدس ، 650 کیلومتر مربع از خاک ایران اسلامی شامل شهر بستام ، حدود 70 روستا ، 5 پاسگاه مرزی و نیز تنگه استراتژیک چزابه آزاد شد و همچنین قوای سپاه سوم عراق که با توانی بیش از شش لشکر بخش هایی از خوزستان را در اشغال داشت ، تجزیه شد . شهدای خودی- عملیات طریق القدستلفات دشمن - عملیات طریق القدس

خسارات دشمن - عملیات طریق القدس

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 0:42  توسط   | 

عملیات طریق القدس

روندعملیات

 

عملیات طریق القدس پاتک دشمن در تاریخ13/9/1360در پل سابله

خورشید شنبه ۷ آذر سال ۶۰ کم کم غروب میکرد و همزمان ماه شب دوم عملیات طلوع می نمود . رزمندگان اسلام هر کدام در تهیه و تدارک وسایل مورد نیاز بودند . با تاریک شدن هوا اولین خودرو و ستون اعزامی به حرکت در آمد . نفربرها و خودروهای نظامی با سوار کردن نفرات خود روانه خط مقدم می شدند . نیروها در سه محور سویدانی ، دهلاویه و بستان سازماندهی شدند . درساعت ۳۰ دقیقه بامداد باران رحمت الهی باریدن گرفت . ناگهان  فرمان حمله در بی سیم ها پیچید : از رشید به کلیه واحدها ، « یا حسین » و حمله با فریاد تکبیر آغاز شد . دشمن در خواب بود . دشمن به روش همیشگی خود چند میدان مین در مقابل خطوط به وجود آورده بود . با عبور عده ای از جان نثاران از روی مین ، دلاوران اسلام اولین خاکریزهای دشمن را فتح کردند . خطوط دفاعی دشمن در مناطق سویدانی ، دهلاویه و بخش شمالی شحیطیه سقوط کرد . پیشروی به سوی بستان و فکه در آن سوی دهلاویه ادامه داشت در ساعت۴ صبح بستان به محاصره نیروهای خودی درآمد و رزمندگان اسلام با عبور از دشت وسیع غرب سوسنگرد و رمل های شنی صعب العبور به پشت بستان و مقر توپخانه و واحد احتیاط دشمن رسیدند و با یک ضربه سنگین تعداد زیادی از کاتیوشاهای دشمن را منهدم کردند ۴۰

هنوز سپیده صبح نیامده بود که کلیه خطوط دشمن سقوط کرد و نیروهای اسلام سنگرهای دشمن را یکی پس از دیگری فتح نمودند . دراین عملیات که از شمال رودخانه کرخه در دو جهت ادامه یافت ، رزمندگان اسلام زیر حمایت آتش هلی کوپترهای هوانیروز ،استحکامات و سنگرهای دشمن را در خوزستان قطع کردند .

محورهای شمالی در منطقه تپه های الله اکبر و محورهای جنوبی در منطقه رودخانه کرخه پیشروی خود را همراه با انهدام دشمن ادامه داده تا این که در ساعت۱۰ صبح محاصره بستان تکیمل شد . لازم به ذکر است که دشمن در محورهای شمالی و جنوبی بیش از محور میانی مقاومت می کرد و این امر باعث تلفات بیشتر اشغالگران می گردید . پس از تکمیل شدن محاصره بستان پیشروی برای آزاد سازی شهر شروع شد و پس از ۲ ساعت نبرد سنگین در هنگام ظهر ، قوای اسلام بستان را پس از ۴۲۷ روز آزادکردند۴۱.

در این عملیات ، دشمن از مناطق رملی در جناح شمالی خود که اصلاً امکان حمله از آنجا برایش متصور و مقدور نبود ، مورد هجوم قرار گرفت . به این صورت که همزمان با درگیری در خط مقدم ،رده های اول و دوم احتیاط دشمن که توپخانه فعالش در همین رده دوم قرار داشت ، از پشت مورد حمله نیروهای ما قرار گرفتند و توپخانه دشمن پس از کمتر از یک ساعت از شروع درگیری خاموش شد و سالم به تصرف رزمندگان اسلام در آمد۴۲ .

سروان دستفروش فرمانده هنگ ژاندارمری دشت آزادگان در رابطه با این عملیات ( طریق القدس ) گفت :

« در این عملیات نیروهای اسلام ارتباط دو جبهه جنوبی و شمال عراق را در خوزستان قطه کردند . در شمال رودخانه نیسان رزمندگان اسلام مواضع عراقی را تصرف کردند و عراقی ها را به جنوب نیسان عقب راندند و پل مهم و استراتژیک الوان بر روی رودخانه نیسان را که تنها راه ارتباطی دو جبهه با هم بود . در اختیار گرفتند و به این ترتیب نیروهای شکست خورده عراق در محدوده غرب و جنوب بستان به محاصره کامل نیروهای اسلام در آمدند . همچنین تنگه بسیار مهم و استراتژیک چزابه که عراق با چنگ و دندان از آن نگهداری می کرد ، به دست نیروهای اسلام افتاد ۴۳. »

در شرق سابله در منطقه دهلاویه و سید شبیب شدید ترین نبرد تانک ها در طول تاریخ درگرفت که پیروزی با تانک ها ارتش اسلام بود و دشمن پس از نابودشدن ده ها تانک خود ناگزیر شد از دشت وسیع و جاده ارتباطی شرق سابله و غرب دهلاویه چشم پوشی کند و زیر هجوم کوبنده نیروهای زرهی اسلام تصمیم به عبور از رودخانه سابله با استفاده از پل کم عرض سابله گرفت ، ولی آتش پرتوان رزمندگان اسلام ضمن این که خیلی از ادوات زرهی دشمن را روی پل و در نزدیکی پل منهدم ساخت ، دشمن را به نحوی مضطرب نمود که بسیاری از تانک ها برای عبور سریع از پل به هم خورده کرده و بعضی هم به رودخانه افتادند ؛ به این صورت که تعدادی از تانک ها به خاطر عجله خدمه برای فرار به رودخانه زدندکه در نتیجه در آب ماندند و خدمه آنها غرق شدند . وجود ده ها تانک و نفر بر زرهی سوخته در این منطقه حکایت از شدید ترین و پر حجم ترین نبرد زرهی دارد .

رزمندگان اسلام حتی مجال موضه گرفتن در خاکریزها در غرب رودخانه سابله را به دشمن ندادند و نیروهای فراری دشمن را تعقیب نموده و  در نزدیکی شهر بستان نبرد به صورت تن به تن ادامه پیدا کرد و تا ظهر روز هشتم نیروهای اسلام وارد بستان شدند . در این عملیات نیروهای اسلام ارتباط دو جبهه جنوبی و شمالی عراق در خوزستان را قطع نمودند .

در اولین روز پس از عملیات ، نیروی هوایی در پوشش هوایی منطقه و تخلیه مجروحین نقش عمده ای بر عهده داشت . در روز دوم پاتک های مکرر دشمن با مقاومت سرسختانه لشکر ۱۶زرهی دفع شد و مبادله آتش توپخانه به شدت ادامه یافت ۴۴؛  به طوری که در ساعت ۶ صبح روز دوشنبه یک تیپ تازه نفس عراق در جنوب بستان ضد حمله می کند که با دادن تلفات و ضایعات مجبور به عقب نشینی می شود . علی رغم پل قدیمی شهر رزمندگان اسلام در ادامه حمله به طرف تنگ چزابه و عبور از کرخه با مشکلی مواجه نشدند . زیرا پل شناور عراقی ها به نام پل حاج مسلم ، سالم و دست نخورده به دست نیروهای اسلام افتاده بود ۴۵.

در روز سوم در تاریخ سه شنبه ۱۰/۹/۶۱ دریک عملیات تهاجمی ، قوای اسلام ضمن ۲ کیلو متر پیشروی ، دومین جاده تدارکاتی دشمن را نیز در غرب بستان آزادکرده و تجهیزات کامل یک گردان عراق به دست قوای اسلام می افتد . روز سوم و چهارم ، تحکیم و تثبیت هدف ها و ایجاد مواضع پدافندی در شمال کرخه و تبادل آتش در دو جبهه شمالی و جنوبی ادامه داشت و در روز پنجم نیز با وجود تلاش زیاد دشمن برای غافلگیری نیروهای اسلام ، با دادن تلفات زیاد ، ثمر بخش نبود و در ساعت ۹:۴۵ روز سیزدهم آذرماه عملاً درگیری ها خاتمه یافت۴۶ ،  به طوری که در اولین دقایق صبح روز جمعه ۱۳ آذر یک گردان زرهی و دو گردان نیروی مخصوص عراق از منطقه نهر سابله در جنوب شرقی بستان ضد حمله می کنند که ضمن پیشروی به سمت شمال سابله ، به محاصره نیروهای خودی می افتد و با انهدام چند تانک ، نیروهای عراقی در دو قسمت شمالی و جنوبی به همراه ۲۰ دستگاه تانک نابود و قلع و قمع می شوند . گستردگی این حمله حدود ۳ برابر منطقه آزاد شده در عملیات شکستن حصر آبادان بود که نزدیک به ۳۰۰ کیلومتر مربع و ۷۰ روستا آزاد شد۴۷

ادمه مطلب را ببینید........ 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 0:2  توسط   | 

اهمیت پل سابله از زبان سردارحسن باقري

اهمیت پل سابله از زبان سردار حسن باقری

اهمیت عملیات طریق القدس  و پل سابله را از خاطرات غلامحسين افشردي با نام مستعار « حسن باقري » پی می گیریم.

از سوي « باقري » طراحي و برنامه ريزي عمليات مهم بعدي يعني طريق القدس كه در تاريخ 8/9/1360 در منطقه بستان به عنوان دومين محل براي اجراي حمله گسترده انجام شد ، پيشنهاد گرديد.

در اين عمليات كه با هدف آزادسازي شهر بستان و قطع ارتباط دشمن از شمال و جنوب و انهدام دشمن و عقب راندن آن به مرزهاي بين المللي بود ، « سردار باقري » از ابتكار خلاقيتي جديد استفاده جست.

او به فرماندهان نظامي ارتش و سپاه كه اين بار هم به كمك يكديگر عمليات را اداره مي كردند پيشنهاد ميدهد با رعايت اصل غافلگيري ، دشمن را به دام انداخته و بر او فائق آيند. لذا در شرايطي كه دشمن انتظار حمله داشت هيچ عملياتي انجام نشد تا انكه در شب هشتم اذر ماه 1360 در حاليكه باران شديد مي باريد و دشمن از عمليات رزمندگان مأيوس شده بود از شمال تپه هاي الله اكبر و منطقه شميطيه و سويداني و دهلاويه عمليات طريق القدس در ساعت 30 دقيقه بامداد و با رمز مقدس « يا حسين (ع)» در منطقه عمومي بستان و غرب سوسنگرد آغاز شد .

« سردار حسن باقري » كه معاونت عمليات را به عهده داشت در عملي مبتكرانه پيش بيني كرده بود به دليل مسئوليتهاي مختلف فرمانده تيپها ، ممكن است آنها از هدايت و گزارش عملكرد گردانهاي خود به مقر فرماندهي به طورتمام و كمال برنيايند ،لذا لازم ديد خود شخصاً هدايت گردانها را نظارت و پيگيري كند. تدبير صورت گرفته توسط سردار باقري هماهنگي منظمي را ميان نيروهاي عمل كننده برقرار كرد و آنها توانستند به مدد آن به سرعت به پيشرفتهاي قابل ملاحظه اي علي رغم رملي بودن منطقه باران خورده و ساير موانع ايجادي توسط دشمن نائل آيند. با فرار نوميدانه دشمن از دست رزمندگان اسلام پل سابله تصرف گرديد و بر آن نام « كليد فتح بستان » نهادند و شهر بستان پس از ۱۰ ساعت مبارزه به تصرف نيروهاي ما در آمد و با موفق شدن طرح عملياتي « حسن باقري » ، جواب دندان شكن ديگري به رژيم بعث داده شد و ايران پس از گذشت بيش از يك سال مجدداً به مرزهاي بين المللي دست يافت و حضرت امام (ره) بر اين پيروزي نام « فتح الفتوح » گذاردند.مجروحيت  ایشان در ساعت 2:30 صبح روز سوم اين عمليات « سردار باقري » كه به خط « سابله » براي بررسي و شناسايي موقعيت عمليات رفته بود ، بدون آنكه اين سه شبانه روز را ساعتي خوابيده باشد ، در حاليكه به وسيله يك جيپ شخصاً براي شناسايي در حركت بود ، ناگهان حين رانندگي در سوز سرماي آن فصل از سال ، به خواب رفته و با يك آمبولانس كه پشت خاكريزي قرار داشت بشدت تصادف كرده و از ناحيه سر و پيشاني شكاف و جراحات سنگيني برمي دارد ، به طوري كه پزشكان ضربه مغزي وارده را كاري و خطرناك ارزيابي مي كردند.

يكي از همرزمانش در اين مورد مي گويد: مادر اهواز به ملاقاتش رفتيم ، وضع بدي داشت و دائم خون بالا مي آورد. با دكترش كه صحبت كرديم ، گفت وضعش چندان رضايت بخش نيست. دستش را گرفتم و با او صحبت كردم. يك چشمش كاملاً بسته بود. تافهميد كه كي هستم ، چشم سالمش را باز كرد و پرسيد : مسأله پل سابله چه شد؟ تاكجا پيش رفتيد ؟ چه كار كردند؟ هر كسي او را مي ديد فكر مي كرد كه در حال مرگ است ، اما او در آن حال ، از وضعيت جنگ مي پرسيد. من عصباني شدم و گفتم : « تو با اين حالت چه كار به اين كارها داري؟ » با اصراري كه كرد گفتم كه مشكل پل سابله حل شده و از پيشرفت عمليات برايش توضيح دادم. پس از شنيدن اين حرفها ، تا حدي راضي شد و آرام گرفت. در حالي كه همه از زنده ماندنش نااميد بودند ، زنده ماندن او واقعاً به معجزه شبيه بود. در حقيقت خدا نگهش داشته بود تا فرصت شهادت نصيبش گردد ، زيرا بارها از خدا خواسته بود كه در تصادف كشته نشود و افتخار شهادت را پيدا كند. هميشه مي گفت « چون در مقابل شهداء مسئوليم ، به هر طريق ديگري بميريم خدا گناهانمان را نمي بخشد . بعد گفت: « قرار است مرا به بيمارستان اصفهان ببرند. تلفن كنيد و پيشرفت عمليات را خبر دهيد. سپس از اصفهان به تهران منتقل شد. دكتر گفته بود كه بايد يك ماه استراحت مطلق كند. در غير اين صورت به سردردهاي مداوم دچار مي شود. » او علي رغم اين تذكر ، حداكثر پس از يك هفته به اهواز برگشت و در حالي كه حالش به حدي بد بود كه نمي توانست مدت زيادي سرپا بايستد و همانطور كه دكتر گفته بود سردردهاي شديدي مي گرفت. حتي در همان حال نيز دراز مي كشيد و نامه ها را مي خواند و يا مي نشست و كار مي كرد و به هر حال بي كار نمي ماند و در شهر اهواز امور را دنبال مي كرد. تا آنكه پس از مدتي كه از عمليات پيروزمند طريق القدس مي گذشت و در آستانه برگزاري مراسم بزرگداشت دهه فجر انقلاب اسلامي عراق در منطقه بستان دست به يك عمليات هجومي براي كمرنگ نمودن اين پيروزي و مراسم بزرگداشت پيروزي انقلاب زد و منطقه چزابه را مورد هجوم قرار داد و پيشروي هايي تا مرز دفاعي ما داشته و تلفاتي به ما وارد كرد. اين واقعه نگذاشت « سردار باقري در اهواز بماند و لذا راهي منطقه عملياتي بستان و خط مقدم شد.  عمليات هاي پیروزمندانه  بسم رب الفاتح ايام سختي بود و فرماندهان مي دانستند اگر دشمن موقعيت پيشروي اش را تحكيم و تثبيت نمايد ، اول چزابه و سپس بستان سقوط مي کند.
مأخذ:http://www.shsepehr.blogfa.com/8404.aspx

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 10:23  توسط   | 

اهمیت عملیات طریق القدس از نظر شهید سپهبدصیاد شیرازی

سرگذشت‌نامه شهید سپهبد علی صیاد شیرازی فرمانده نیروی زمینی ارتش

 اهمیت عملیات طریق القدس وموقعیت استراتژیک پل سابله را از کتاب "در کمین گل سرخ" خاطرات وسرگذشت شهید سپهبد علی صیاد شیرازی فرمانده نیروی زمینی ارتش مرور میکنیم تا عظمت کار و مظلومیت آن شهیدان در دفاع و پا فشاری بر عهدی که با خدای خود بسته بودند بر ما روشن شود.

 فصل‌ سوم‌


آن‌ شب‌، شبي‌ كه‌ قرار بود عمليات‌ شروع‌ شود، با بارش‌ باران‌ آغاز شد. باران‌ در باور انسان‌ مؤمن‌، نماد رحمت‌ الهي‌ و نشانة‌ بشارت‌ است‌. همة‌ فرماندهان‌ كه‌ آن‌ لحظات‌ چشم‌ و دل‌ به‌ آسمان‌ داشتند، اين‌ را به‌ فال‌ نيك‌ گرفتند. هر چه‌ كه‌ بود باعث‌ مي‌شد دشمن‌ از فعل‌ و انفعالات‌ رزمندگان‌ ايراني‌ غافل‌ بماند. اما وقتي‌ كه‌ بارش‌ باران‌ شدت‌ گرفت‌ و چند ساعتي‌ گذشت‌ و بند نيامد، عموماً نگران‌ شدند. نگران‌ اين‌ كه‌ نيروها مسير را گم‌ كنند و يا منطقه‌ باتلاق شود و تانك‌ها قدرت‌ تحرك‌ نداشته‌ باشند و...
ساعتي‌ بعد همة‌ نيروها در پشت‌ خاك‌ريز دشمن‌ منتظر فرمان‌ حمله‌ بودند و باران‌ هم‌چنان‌ مي‌باريد. هنوز اندكي‌ به‌ ساعت‌ 30 دقيقة‌ بامداد مانده‌ بود كه‌ ناگهان‌ در دوردست‌ها صداي‌ غرش‌ توپ‌ها و غريو موشك‌ها با رعد و برق درهم‌ پيچيدند. طبق‌ دستور فرماندهي‌ عمليات‌، توپخانة‌ لشكر 16 منطقه‌اي‌ را در جنوب‌ اهواز، زير آتش‌ گرفته‌ بود. آن‌ها مأموريت‌ داشتند چنان‌ جهنمي‌ براي‌ نيروهاي‌ بعثي‌ بسازند كه‌ گمان‌ كنند حملة‌ ايران‌ از آن‌جا صورت‌ خواهد گرفت‌ و به‌كلي‌ از منطقة‌ كرخه‌ غافل‌ شوند.
و پنج دقيقة‌ بعد، فرمان‌ حمله‌ صادر شد. رزمندگان‌ با فرياد الله اكبر به‌ خاكريز دشمن‌ زدند. در قرارگاه‌ كربلا لحظات‌ براي‌ سرهنگ‌ صياد و دوستانش‌ به‌ سختي‌ مي‌گذشت‌. هيچ‌ پيامي‌ از بي‌سيم‌ها رد و بدل‌ نمي‌شد. فكر اين‌ كه‌ اگر نيروهاي محور جنوب‌ نتوانند از موانع‌ و خاكريز عصا شكل‌ بگذرند، تصور اين‌ كه‌ نيروهاي‌ محور شمال‌ موفق‌ نشوند به‌ عقبة‌ دشمن‌ رخنه‌ كنند و صدها اگرهاي‌ ديگر آرام‌ و قرار را از آنان‌ گرفته‌ بود. بي‌شك‌ سربازاني‌ كه‌ در آن‌ نيمه‌شب‌ زير آتش‌ بي‌امان‌ دشمن‌ مي‌كوشيدند پيش‌ بروند، حال‌ و روز بهتري‌ از فرماندهان‌ ارشدشان‌ داشتند كه‌ مسؤوليت‌ جان‌ جوانان‌ مردم‌ به‌ عهده‌اشان‌ بود.
چهل‌ دقيقه‌ اين‌ گونه‌ گذشت‌، بسيار سنگين‌ و نفس‌گير. تا اين‌ كه‌ نخستين‌ پيام‌ از لشكر 16 مخابره‌ شد. گفتند خاكريز دشمن‌ شكافته‌ شده‌ و الان‌ نيروهاي‌ بسيجي‌ از روي‌ آن‌ سرازيرند. آن‌ها از محور جنوب‌ وارد عمل‌ شده‌ بودند. بارقه‌اي‌ از اميد در دل‌ها تابيد اما هيچ‌ خبري‌ از محور شمال‌ نبود. تا اين‌ كه‌ در ساعت‌ يك‌ و 38 دقيقه‌ خبر هيجان‌ انگيزي‌ از بي‌سيم‌ تيپ‌ 3 لشكر 92 شنيده‌ شد: «خاكريز عصا شكل‌ از شمال‌ شكسته‌ شد.» دو دقيقة‌ بعد همان‌ صدا اعلام‌ كرد يك‌ گردان‌ بسيجي‌ به‌ داخل‌ مواضع‌ دشمن‌ نفوذ كرد. اين‌ اخبار هم‌چنان‌ ادامه‌ داشت‌. ساعتي‌ بعد نيروهاي‌ سپاه‌ به‌ خاكريز دوم‌ عراقي‌ها رسيدند و چند دقيقة‌ بعد خبر سقوط‌ گردان‌هاي‌ توپخانة‌ 152 و 130 م‌م‌. دشمن‌ اشك‌ شوق را از ديدگان‌ فرماندهان‌ جاري‌ كرد. عراقي‌ها در اين‌ جبهه‌ كاملاً غافلگير شده‌ بودند طوري‌ كه‌ صبح‌ روز 8 آذر خورشيد هنگامي‌ دميد كه‌ بسيجيان‌ اصفهاني‌ و تانك‌هاي‌ ارتش‌ در تنگة‌ چزابه‌ به‌ آخرين‌ اهداف‌ خود رسيده‌ بودند. نيروهاي‌ وحشت‌زدة‌ بعثي‌ براي‌ نجات‌ جانشان‌ خود را به‌ باتلاق‌هاي هورالعظيم‌ مي‌انداختند!
اما بر خلاف‌ محور شمال‌ از محور جنوب‌ هيچ‌ خبر اميدبخشي‌ نمي‌آمد. دشمن‌ در اين‌ جبهه‌ كاملاً آماده‌ و نفوذناپذير ايستاده‌ بود. طوري‌ كه‌ تا پايان‌ آن‌ روز پيشروي‌ در اين‌ محور كم‌تر از 5 كيلومتر بود. در اين‌ محور جنگ‌ بي‌امان‌ صورت‌ گرفته‌ بود و هر دو طرف‌ تلفات‌ زيادي‌ داده‌ بودند.
محور جنوب‌، تلاش‌ و پشتوانه‌اي‌ براي‌ عمليات‌ محسوب‌ مي‌شد. تلاش‌ اصلي‌ ما از شمال‌ بود و تلاش‌ و پشتيباني‌ آن‌ها از پايين‌. دشمن‌ سه‌ خاكريز داشت‌. بچه‌ها خاكريزهاي‌ اول‌ و دوم‌ را گرفتند ولي‌ در خاكريز سوم‌ بريدند. توان‌ از دست‌ رفت‌ و عصر شد. تا جايي‌ كه‌ كه‌ فرماندهي‌ آن‌ محور را احضار كرديم‌؛ برادرمان‌ عزيز جعفري‌ از سپاه‌ و سركار سرهنگ‌ جمشيدي‌ فرمانده‌ تيپ‌ يكم لشكر 16 زرهي‌. در حين‌ اين‌كه‌ برايشان‌ مي‌گفتيم‌: اگر امشب‌ تك‌ نكنيد، وقت‌ تلف‌ مي‌شود، از خستگي‌ و فرسودگي‌ به‌ خواب‌ رفتند. بعد هم‌ كه‌ رفتند، ديده‌ بودند بچه‌هاي‌ خودشان‌ در خط‌ خوابيده‌اند. عراقي‌ها هم‌ در خط‌ خوابيده‌ بودند. شب‌ دوم‌ در محور پايين‌ يك‌ گلوله‌ هم‌ شليك‌ نشد. از زور خستگي‌ و فرسودگي‌، دو طرف‌ از پا درآمده‌ بودند.
آن‌ شب‌ ستاد تبليغات‌ جنگ‌ خبر عمليات‌ را به‌ اطلاع‌ مردم‌ ايران‌ رساند. نام‌ عمليات‌ طريق‌ القدس‌ اعلام‌ شد. به‌ دستور سرهنگ‌ صياد، به‌ دلايل‌ امنيتي‌ تلويزيون‌ هيچ‌ فيلمي‌ از صحنة‌ عمليات‌ را پخش‌ نكرد. مردم‌ كه‌ از اين‌ دستور اطلاعي‌ نداشتند، از تلويزيون‌ حسابي‌ شاكي‌ شدند و به‌ مقامات‌ بالاتر اعتراض‌ كردند. جالب‌ اين‌ كه‌ راديو عراق، منكر عظمت‌ اين‌ عمليات‌ شد و آن‌ را جزئي‌ و شكست‌خورده‌ خواند!
اما روز دوم‌ عمليات‌ يك‌ اتفاق مهم‌ افتاد و در ياد مردم‌ ماند و آن‌ها را به‌ خيابان‌ها و مساجد كشاند. تعدادي‌ از نيروهاي‌ سپاه‌ كه‌ از محور شمالي‌ عمل‌ كرده‌ بودند، به‌ طرف‌ شهر بستان‌ حركت‌ كردند. ديگر رمقي‌ براي‌ عراقي‌ها نمانده‌ بود كه‌ بيش‌تر از يكي‌ ـ دو ساعت‌ مقاومت‌ كنند. بنابراين‌ حدود ظهر آزادي‌ شهر، به‌ قرارگاه‌ كربلا اعلام‌ شد. اين‌ خبر وقتي‌ از راديو ايران‌ اعلام‌ شد، شادي‌ و خوشحالي‌ سراسر ايران‌ را برگرفت‌. مهم‌ نبود كه‌ اكثر شنوندگان‌ اسم‌ شهري‌ به‌ نام‌ بستان‌ را نخستين‌ بار بود كه‌ مي‌شنيدند، بلكه‌ مهم‌ اين‌ بود كه‌ يكي‌ از شهرهاي‌ اشغال‌ شدة‌ ايران‌ آزاد شده‌ بود و اين‌ نويد بخش‌ آزادي‌ ديگر شهرهاي‌ در بند اسارت‌ بود. حالا همة‌ ايران‌ براي‌ آزادي‌ خرمشهر لحظه‌شماري‌ مي‌كردند.
فرداي‌ آن‌ روز تعدادي‌ از مسؤولان‌ كشوري‌ و خبرنگاران‌ داخلي‌ و خارجي‌ براي‌ ديدن‌ بقاياي‌ بستان‌ وارد آن‌جا شدند تا راديو بغداد نتواند منكر شود. اما بعثي‌ها از آن‌ لحظه‌اي‌ كه‌ سقوط‌ شهر را باور كردند وحشي‌گريشان‌ گل‌ كرد و با هواپيما و توپخانه‌ به‌ جان‌ خانه‌هاي‌ گلي‌ بستاني‌ها افتادند.
از نظر طراحان‌ عمليات‌، مأموريت‌ در شمال‌ كرخه‌ صد در صد موفق‌ ارزيابي‌ مي‌شد و آنان‌ به‌ كلية‌ اهداف‌ خود رسيده‌ بودند. اما در جنوب‌ كرخه‌ اين‌ گونه‌ نبود و جنگ‌ بي‌امان‌ از هر دو سو ادامه‌ داشت‌ و هيچ‌ پيشرفت‌ قابل‌توجهي‌ براي‌ نيروهاي‌ خودي‌ به‌ دست‌ نيامده‌ بود. جز اين‌ كه‌ يكي‌ از يگان‌ها خودش‌ را تا نزديكي‌ پل‌ سابله‌ كشانده‌ بود. در هر صورت‌ با اين‌ وضعيت‌ اميدي‌ هم‌ به‌ رسيدن‌ به‌ اهداف‌ مورد نظر نبود.
سپاه‌ معتقد بود، عمليات‌ را در اين‌ جبهه‌ تمام‌ شده‌ تلقي‌ كنند و براي‌ عمليات‌ بعدي‌ دنبال‌ راه‌ كار ديگري‌ باشند. بيش‌تر پرسنل‌ سپاه‌ را نيروهاي‌ داوطلب‌ مردمي‌ تشكيل‌ مي‌دادند كه‌ اغلب‌ مأموريت‌ سه‌ ماهه‌شان‌ تمام‌ شده‌ بود و بايد برمي‌گشتند به‌ خانه‌ و كاشانه‌شان‌. طبيعي‌ است‌ كه‌ تا آمدن‌ نيروهاي‌ تازه‌نفس‌ ديگر، مدت‌ها طول‌ مي‌كشيد.
«روز 10 / 9 / 60 از سوي‌ سپاه‌ پاسداران‌ پيشنهاد گرديد كه‌ ختم‌ عمليات‌ كربلاي‌ 1 اعلام‌ شود.
اين‌ پيشنهاد مورد موافقت‌ فرمانده‌ نزاجا قرار نگرفت‌. زيرا اگر چه‌ بستان‌ و منطقة‌ شمالي‌ سابله‌ به‌ دست‌ قواي‌ ايران‌ افتاده‌ و دست‌ آوردهاي‌ عمليات‌ تاكنون‌ بسيار درخشان‌ بود، اما يك‌ نقطه‌ ضعف‌ هم‌ وجود داشت‌ كه‌ با عدم‌ دسترسي‌ به‌ كلية‌ اهداف‌ از پيش‌ طرح‌ريزي‌ شده‌، منطقة‌ پدافندي‌ نيروهاي‌ خودي‌ وسيع‌تر شده‌ و نياز به‌ اختصاص‌ نيروي‌ بيش‌تري‌ به‌ اين‌ منطقه‌ نسبت‌ به‌ قبل‌ از آغاز عمليات‌ بود لذا عدم‌ موافقت‌ فرمانده‌ نيروي‌ زميني‌ ارتش‌ با پيشنهاد ارائه‌ شده‌ يك‌ تصميم‌ منطقي‌ و اصولي‌ بود.»
در اين‌جا صحنة‌ نگران‌ كننده‌اي‌ پيش‌ آمد كه‌ اين‌ها را معمولاً بيان‌ نكرده‌ام‌. من‌ بين‌ قرارگاه‌ تاكتيكي‌ مركزي‌ و قرارگاه‌ آن‌ طرف‌ دهلاويه‌ رفت‌ و آمد مي‌كردم‌. بيش‌تر در قرارگاه‌ جنوب‌ پيش‌ بچه‌هاي‌ سپاه‌ بودم‌ تا وضعيت‌ را داشته‌ باشم‌. يكدفعه‌ بحثي‌ درگرفت‌ به‌ اين‌ معني‌ كه‌ بچه‌هاي‌ سپاه‌ گفتند: چون‌ توانمان‌ بريده‌، ديگر نمي‌توانيم‌ جلوتر برويم‌. بنابراين‌، همين‌ جا وضعيت‌ را نگه‌داريم‌ و به‌ فكر عمليات‌ بعدي‌ باشيم‌؛ آن‌ هم‌ در جاي‌ ديگر.
ما مُصر بوديم‌ كه‌ اين‌ عمليات‌ بايد تمام‌ شود و به‌ اين‌ شكل‌ قابل‌ قبول‌ و قابل‌ نگهداري‌ نيست‌. ما عمليات‌ كرديم‌ تا اصل‌ صرفه‌جويي‌ در قوا انجام‌ شود ولي‌ الان‌ بدتر بايد قوا بگذاريم‌ تا بتوانيم‌ اين‌ را نگه‌داريم‌. بايد كلي‌ خاكريز بزنيم‌ تا بتوانيم‌ اين‌جا را از بالا نگه‌داريم‌ و اين‌ به‌ صرفه‌ نيست‌ و بايد حتماً عمليات‌ انجام‌ شود...
اين‌ بحث‌ تا دو روز طول‌ كشيد. پايان‌ شب‌ دوم‌ دو فرمانده‌ ترجيح‌ دادند به‌ اهواز برگردند و بدون‌ دخالت‌ نيروهاي‌ ديگر در اين‌ باره‌ درست‌ بينديشند و به‌ هر نتيجه‌اي‌ كه‌ رسيدند، به‌ آن‌ عمل‌ كنند.
سرهنگ‌ صياد و آقاي‌ محسن‌ رضايي‌ به‌ راه‌ افتادند غافل‌ از اين‌ كه‌ شب‌ آبستن‌ حادثة‌ بزرگي‌ است‌ و بايد به‌ زودي‌ برگردند.
آن‌ شب‌ گروه‌هاي‌ شنود، ارتش‌ و سپاه‌ مكالمات‌ مشكوكي‌ از بي‌سيم‌هاي‌ ارتش‌ عراق شنيدند. مسؤولان‌ قرارگاه‌ كربلا احتمال‌ حمله‌ دشمن‌ را منتفي‌ ندانستند. بنابراين‌ از سرتاسر جبهه‌ها گزارش‌ خواستند. ولي‌ از هيچ‌ جايي‌ مورد مشكوكي‌ گزارش‌ نشد.
در ساعت‌ 40/23 يك‌ گردان‌ عراقي‌ به‌ ستادش‌ اعلام‌ كرد قصد دارد به‌ مواضع‌ سابقش‌ برگردد. برداشت‌ افسران‌ قرارگاه‌ اين‌ بود لابد مي‌خواهند به‌ مواضع‌ از دست‌ داده‌شان‌ حمله‌ كنند. ده‌ دقيقه‌اي‌ اين‌ گونه‌ گذشت‌ كه‌ خبر ديگري‌ از شنود به‌ دستشان‌ رسيد. از ستاد دشمن‌ اين‌ پيام‌ به‌ تمام‌ يگان‌هاي‌ عراقي‌ مخابره‌ شده‌ بود:
«صدام‌ حسين‌ به‌ شما سلام‌ مي‌رساند و به‌ همة‌ نيروها آفرين‌ مي‌گويد!»
براي‌ فرماندهان‌ قرارگاه‌ ديگر شكي‌ باقي‌ نماند كه‌ اين‌ رمز آغاز يك‌ عمليات‌ است‌. اما در كجا و چگونه‌؟ به‌ همة‌ نيروها در سرتاسر جبهه‌هاي‌ خوزستان‌ آماده‌باش‌ داده‌ شد. اما تا ساعتي‌ بعد كه‌ فرمانده‌ يكي‌ از گردان‌هاي‌ عراقي‌ مدام‌ پيام‌ مي‌داد كه‌ به‌ نزديكي‌ هدف‌ رسيده‌ است‌، در جبهة‌ خودي‌ در هيچ‌ نقطه‌اي‌ مورد مشكوكي‌ مخابره‌ نمي‌شد. فرماندهان‌ كلافه‌ شده‌ بودند. آيا اين‌ يك‌ جنگ‌ رواني‌ نبود؟
افسر اطلاعات‌ قرارگاه‌ كربلا 1 سرهنگ‌ ابوتراب‌ ذاكري‌ و مسؤول‌ اطلاعات‌ قرارگاه‌ سپاه‌ آقاي‌ علي‌ اسحاقي‌ كه‌ هر يك‌ جداگانه‌ به‌ تجزيه‌ و تحليل‌ اخبار به‌ دست‌ آمده‌ پرداخته‌ بودند به‌ اين‌ نتيجه‌ رسيدند كه‌ به‌ احتمال‌ قريب‌ به‌ يقين‌ دشمن‌ در منطقة‌ سابله‌ در حال‌ اجراي‌ عمليات‌ است‌ و لذا قرارگاه‌ كربلا‌ي 1 در شمال‌ كرخه‌ از تيپ‌ 3 لشكر 92 و سپاه‌ پاسداران‌ خواست‌ كه‌ چگونگي‌ اوضاع را گزارش‌ كنند، اما تيپ‌ 3 لشكر 92 هنوز عناصري‌ را در منطقه‌ سابله‌ و ساحل‌ شمالي‌ رودخانه‌ مستقر نكرده‌ بود كه‌ بتواند فعاليت‌هاي‌ دشمن‌ را گزارش‌ كند.
پانزده‌ دقيقه‌ بعد پست‌ شنود به‌ قرارگاه‌ كربلاي 1 گزارش‌ داد مبني‌ بر پيام‌هاي‌ مبادله‌ شده‌ بين‌ يگان‌هاي‌ دشمن‌، آن‌ها به‌ پنجاه‌ متري‌ دشمن‌ رسيده‌اند. از افسر ديده‌بان‌ توپخانه‌ گردان‌ 105 م‌م‌. توپخانه‌ لشكر 92 زرهي‌ كه‌ با عناصر سپاه‌ پاسداران‌ مستقر در شمال‌ رودخانه‌ سابله‌، همراه‌ بود، نيز هيچ‌گونه‌ گزارشي‌ دال‌ بر فعاليت‌ دشمن‌ در منطقه‌ جنوب‌ سابله‌ نرسيده‌ بود و درخواست‌ اجراي‌ آتش‌ را نيز ننموده‌ بود.
افسر اطلاعات‌ قرارگاه‌ كربلا 1 مجدداً به‌ يگان‌ها هشدار داده‌ بود و مدام مراتب‌ را از آن‌ها جويا مي‌شد كه‌ البته‌ جواب‌ اين‌ بود: هيچ‌ خبري‌ نيست‌. چند دقيقة‌ بعد پست‌ شنود پيامي‌ را استراق‌سمع كرد مبني‌ بر اين‌كه‌ گردان‌ 4 تيپ‌ 12 عراق گزارش‌ مي‌داد كه‌ به‌ 30 متري‌ هدف‌ رسيده‌ است‌. افسر اطلاعات‌ نگران‌ از اين‌ كه‌ اين‌ عمليات‌ كجا انجام‌ مي‌شود، ذيل‌ پيام‌ مي‌نويسد: پس‌ چرا يگان‌هاي‌ خودي‌ هيچ‌ فعاليتي‌ از دشمن‌ را گزارش‌ نمي‌كنند؟ اين‌ چه‌ هدفي‌ و كجاست‌؟»
درست‌ زماني‌ كه‌ فرماندهان‌ مي‌خواستند بپذيرند كه‌ اين‌ پيام‌ها فريبنده‌ است‌ و در حقيقت‌ نوعي‌ جنگ‌ الكترونيكي‌ است‌، معلوم‌ شد يگان‌هاي‌ عراقي‌ از اصل‌ غافلگيري‌ و عدم‌ پوشش‌ نيرو در منطقه‌، استفاده‌ كرده‌اند و دارند از پل‌ سابله‌ مي‌گذرند. آن‌ها مي‌خواستند از آن‌جا گسترش‌ پيدا كنند و به‌ سوي‌ شمال‌ كرخه‌ پيش‌ بروند تا بستان‌ را مجدداً اشغال‌ كنند. طرح‌ دقيق‌ و حساب‌ شده‌اي‌ بود. اگر اين‌ اتفاق مي‌افتاد و بستان‌ دوباره‌ سقوط‌ مي‌كرد، نه‌ تنها حيثيت‌ نيروهاي‌ مسلح‌ ايران‌ بلكه‌ حيثيت‌ همة‌ ايران‌ و ايراني‌ به خطر مي‌افتاد و در جهان‌ بازتاب‌ ناخوشايندي‌ داشت‌. در اين‌ جا بود كه‌ بازهم‌ صيادشيرازي‌ درخشيد و از شكستي‌ كه‌ در انتظار جبهة‌ خودي‌ بود، يك‌ پيروزي‌ ساخت‌!
شب‌ نگران‌ كننده‌اي‌ بود. آمديم‌ اهواز. تا رسيديم‌ به‌ گلف‌ ـ پادگان‌ گلف‌ محل‌ نيروهاي‌ بسيج‌ بود و تقريباً همة‌ بچه‌هاي‌ سپاه‌ آن‌جا بودند ـ خبر آمد كه‌ دشمن‌ تك‌ كرده‌ و در حال‌ پيشروي‌ از جنوب‌ به‌ طرف‌ شمال‌ است‌ و شدت‌ پيشروي‌ به‌ گونه‌اي‌ است‌ كه‌ مي‌خواهد از پل‌ سابله‌ بگذرد و برود به‌ طرف‌ بستان‌. از طرف‌ ديگر، فشار روي‌ بچه‌ها در تنگه‌ چزابه‌ هم‌ زياد است‌، به‌ طوري‌ كه‌ از بالا هم‌ دارند مي‌آيند.
دشمن‌ از دو محور پيشروي‌ مي‌كرد. منطقي‌ هم‌ بود. جادة‌ قوي‌، پشتيباني‌ خوب‌ و نيروهاي‌ كامل‌ داشتند. به‌ سرعت‌ مي‌آمدند تا الحاق را در بستان‌ انجام‌ دهند. معني‌ حركت‌ اين‌ بود كه‌ عمليات‌ ما خنثي‌ مي‌شود. ناراحت‌ كننده‌ بود.
هر چه‌ صحبت‌ داشتيم‌ فراموش‌ كرديم‌ و از طريق‌ سوسنگرد خودمان‌ را رسانديم‌ به‌ قرارگاه‌. ديديم‌ يك‌ دستور قابل‌ ابلاغ‌ است‌. دستوري‌ كه‌ به‌ عنوان‌ يك‌ فرمانده‌ نظامي‌ بايد صادر مي‌كردم‌، دستوري‌ روي‌ هوا بود نه‌ دستوري‌ كه‌ به‌ صورت‌ كلاسيك‌، فرمانده‌ اطمينان‌ به‌ اجراي‌ آن‌ دارد و صادر مي‌كند.
بررسي‌ كردم‌ كه‌ به‌ كدام‌ نيروها مي‌توانم‌ دستور بدهم‌ تا جلو دشمن‌ را در پل‌ سابله‌ بگيرند. معلوم‌ بود كه‌ محور پيشروي‌ اصلي‌ از سابله‌ است‌. يك‌ گردان‌ تانك‌ بسيار قوي‌ دشمن‌ داشت‌ عبور مي‌كرد و فرمانده‌ آن‌ هم‌ مدام‌ تشويق‌ مي‌شد. تانك‌ داشت‌ جلو مي‌آمد.
اين‌ قضيه‌ مال‌ زير رودخانه‌ سابله‌ است‌. ما از رودخانه‌ سابله‌ عبور نكرديم‌. اصلاً وسيلة‌ عبور نداشتيم‌. به‌ مهندسي‌ رزمي‌ ابلاغ‌ كرديم‌ كه‌ سريع‌ يك‌ پل‌ پي‌‌ام‌ پي‌ بزنند كه‌ عبور كنيم‌.
براي‌ عبور از رودخانه‌، گردان‌هايي‌ كه‌ دستچين‌ كرديم‌، گردان‌ 125 پياده‌ مكانيزه‌ لشكر 16 زرهي‌ بود. بعدها فرمانده‌ آن‌ در كردستان‌ شهيد شد. «سرهنگ‌ مخبري»‌. و يك‌ گردان‌ تانك‌.اين‌ هم‌ از لشكر 92 زرهي‌ بود؛ به‌ فرماندهي‌ «لهراسبي‌» كه‌ افسر شجاعي‌ است‌. از افسران‌ لُر است‌. خيلي‌ قوي‌ بود. يك‌ گردان‌ از بچه‌هاي‌ سپاه‌ هم‌ آماده‌ بود ولي‌ دسترسي‌ حضوري‌ به‌ آن‌ها نداشتيم‌. در سعيديه‌ بودند. پيام‌ به‌ آن‌ها رسيده‌ بود.
حالت‌ مثلثي‌ به‌ حركت‌ آن‌ها داده‌ بوديم‌. گردان‌ تانك‌ لشكر 92 از بستان‌ راه‌ افتاد تا به‌ طرف‌ جاده‌ بيايد، گردان‌ پياده‌ سپاه‌ در حاشية‌ رودخانه‌ سابله‌ به‌ هور مي‌خورد و گردان‌ 125 مكانيزه‌ هم‌ از سابله‌ عبور كرد و از جناح‌ راست‌ يا شرق آمد تا از سه‌ نقطه‌ بيايند و از سه‌ طرف‌ جلوي‌ پيشروي‌ دشمن‌ را بگيرند.
دستور را ابلاغ‌ كرديم‌ ولي‌ ستادمان‌ در نظارت‌ براي‌ اجراي‌ دستور مانده‌ بود. نيروها در بعضي‌ جاها قابل‌ دسترسي‌ نبودند و بعضي‌ جاها فاصله‌ طولاني‌ بود و رفت‌ و برگشت‌ زمان‌ مي‌گرفت‌. در نتيجه‌، اكتفا كرديم‌ به‌ همان‌ تلگرافي‌ كه‌ صادر كرديم‌ ؛ كه‌ اين‌ها پيام‌ را بگيرند و عمل‌ كنند.
همه‌ در نگراني‌ و وحشت‌ بوديم‌. ساعت‌ حدود يك‌ نيمه‌ شب‌ بود. همة‌ پيام‌هايي‌ كه‌ صادر مي‌شد، از طرف‌ دشمن‌ بود. لحظه‌ به‌ لحظه‌، پيشروي‌ گردان‌ تانك‌ دشمن‌ را از سابله‌ شنود مي‌كرديم‌. از خودمان‌ كم‌تر مطلب‌ مي‌آمد؛ بيش‌تر وضع‌ دشمن‌ را مي‌فهميديم‌ تا وضع‌ خودمان‌ را. تا آن‌جايي‌ كه‌ فرمانده‌ دشمن‌ گفت‌: من‌ از پل‌ سابله‌ عبور كردم‌.
آن‌ قدر نشاط‌ و سرور در قرارگاه‌ دشمن‌ به‌ وجود آمده‌ بود كه‌ به‌ آن‌ سرگرد يا سرواني‌ كه‌ فرمانده‌ گردان‌ بود، ابلاغ‌ كردند كه‌ صدام‌ به‌ تو يك‌ درجة‌ تشويقي‌ داد، برو جلو. اين‌ آقا هم‌ گفت‌: من‌ هم‌چنان‌ پيش‌ مي‌روم‌.

نگران‌ واحدهاي‌ خودمان‌ بوديم‌ كه‌ بالاخره‌ عمل‌ مي‌كنند يا نه‌. يكدفعه‌ صداي‌ واحدهاي‌ خودي‌ آمد كه‌ داشتند باهم‌ صحبت‌ مي‌كردند، نه‌ با ما. مي‌گفتند دارند پيش‌ مي‌روند. بعضي‌ هم‌ غير حفاظتي‌ صحبت‌ مي‌كردند؛ مثلاً بچه‌هاي‌ سپاه‌ مي‌گفتند: آرپي‌جي‌ ما تمام‌ شد، چكار كنيم‌؟
هرچه‌ مي‌گفتيم‌ كه‌ توي‌ بي‌سيم‌ نگو، چند لحظه‌ بعد مي‌گفت‌: آرپي‌جي‌ رسيد. با يك‌ وانت‌ رسيد!
معلوم‌ بود كه‌ دارند به‌ هم‌ مي‌گويند. ديديم‌ مشكلي‌ ندارند. گفت‌وگو بين‌ فرماندهان‌ دشمن‌ بيش‌تر وضعيت‌ ما را نشان‌ مي‌داد. يكدفعه‌، همان‌ فرمانده‌ گردان‌ گفت‌: من‌ زير رگبار آرپي‌جي‌ قرار گرفتم‌، از همه‌ طرف‌ آرپي‌جي‌ به‌ طرف‌ من‌ مي‌آيد ولي‌ من‌ مي‌شكافم‌ و مي‌روم‌ جلو.
چند لحظه‌ بعد گفت‌: نه‌ نمي‌شود شكافت‌. وضع‌ من‌ طوري‌ است‌ كه‌ بايد سريع‌ به‌ عقب‌ برگردم‌.
به‌ جايي‌ رسيد كه‌ صداي‌ فرمانده‌ عراقي‌ قطع‌ شد.
و آخرين‌ پيامي‌ كه‌ پست‌ شنود از بي‌سيم‌ دشمن‌ گرفت‌، در ساعت‌ 38/6 صبح‌ 11 آذر بود. پيامي‌ كه‌ در آن‌ سو اميد صدام‌ و ژنرال‌هايش‌ را از رسيدن‌ به‌ بستان‌ بريد و در اين‌ سو، اميران‌ و سرداران‌ لشكر اسلام‌ را به‌ سجده‌ برد:
«يكي‌ از تانك‌ها روي‌ پل‌ سابله‌ منهدم‌ شده‌ و چند تانك‌ و خودروي‌ ديگر به‌ هم‌ خورده‌اند و واژگون‌ شده‌اند و پل‌ كلاً بسته‌ شده‌ و قابل‌ عبور نيست‌، اگر عقب‌نشيني‌ نكنيم‌، ايراني‌ها همه‌امان‌ را منهدم‌ خواهند كرد!»
او حالا نگران‌ الحاق نيروهاي‌ خودي‌ بود. سه‌ گرداني‌ كه‌ از پيش‌ هم‌ ديگر را نديده‌ بودند و با هم‌ هماهنگ‌ نبودند. اما با هوشياري‌ سرگرد مخبري‌ اين‌ اتفاق بدون‌ هيچ‌ خطري‌ صورت‌ گرفت‌.
سرهنگ‌ صياد شيرازي‌ به‌ شكرانة‌ اين‌ پيروزي‌ به‌ معركة‌ نبرد رفت‌ تا از نزديك‌ از نيروهايش‌ سپاسگزاري‌ كند. با خود درجه‌اي‌ هم‌ براي‌ سرگرد كيومرث‌ مخبري‌ فرمانده‌ گردان‌ 125 برد. البته‌ اهداي‌ درجه‌ مقررات‌ و تشريفاتي‌ داشت‌ كه‌ اختيارش‌ در دست‌ او نبود، اما الان‌ هنگام‌ اين‌ مسائل‌ نبود.
دشمن‌ شكست‌ خورده‌ تمام‌ محور را زير آتش‌ گرفته‌ بود. گلوله‌هاي‌ مختلف‌ بي‌وقفه‌ مي‌باريد. سرهنگ‌ به‌ هر زحمتي‌ بود خودش‌ را تا نزديك‌ پل‌ سابله‌ رساند. در آن‌جا لاشة‌ تانك‌هاي‌ عراقي‌ را روي‌ پل‌ ديد و ديد كه‌ بعضي‌ از آن‌ها توي‌ رودخانه‌ واژگون‌ شده‌اند.
آتش‌ آن‌قدر سنگين‌ بود كه‌ باران‌ خمپاره‌ مي‌آمد. لحظه‌ به‌ لحظه‌ اين‌ خطر بود كه‌ من‌ و ماشين‌ باهم‌ از بين‌ برويم‌. هر جا دنبال‌ فرمانده‌ گشتم‌، او را پيدا نكردم‌.
رسيدم‌ نزديك‌ پل‌ سابله‌ كه‌ آتش‌ شديد بود. بچه‌ها با پي‌ام‌پي‌ آن‌ طرف‌ را مي‌زدند. دشمن‌ آن‌ طرف‌ بود...
آن‌ فرمانده‌ را با بي‌سيم‌ پيدا كردم‌. از من‌ توضيح‌ خواست‌ كه‌ شما چرا آمديد اينجا؟
گفتم‌: آمدم‌ از تو تشكر كنم‌.
گفت‌: تشكر لازم‌ ندارم‌. من‌ براي‌ خدا كار مي‌كنم‌، شما زودتر از اين‌جا خارج‌ شويد تا من‌ بهتر بتوانم‌ فرماندهي‌ را اعمال‌ كنم‌.
آمدم‌ بروم‌ كه‌ ديدم‌ حملة‌ هوايي‌ شروع‌ شد. هواپيماهاي‌ دشمن‌ از نزديك‌ رگبار زدند. خوابيدم‌. احساس‌ و حالت‌ روحي‌ و رواني‌ من‌ اين‌ بود كه‌ از لاي‌ انگشتانم‌ گلوله‌ رد مي‌شود. انگار نقاشي‌ شده‌ بود. همة‌ اطراف‌ ما آتش‌ بود. گلوله‌ همين‌ طور توي‌ خاك‌ فرو مي‌رفت‌. رگبار تيربار هواپيما بود.
برگشتيم‌ و اين‌ خطر به‌ لطف‌ خدا به‌ خير گذشت‌.
در اين‌ پاتك‌ گردان‌هاي‌ 2 و 4 پيادة‌ تيپ‌ 48 عراق تقريباً به‌ طور كامل‌ منهدم‌ شد. گردان‌ تانك‌ قتيبه‌ نيز چنان‌ از هم‌ پاشيد كه‌ بازسازي‌اش‌ مدت‌ها طول‌ كشيد. تلفات‌ جاني‌ دشمن‌ در اين‌ حادثه‌ حدود 800 كشته‌ برآورد گرديد. كشته‌هايي‌ كه‌ هرازگاهي‌ در رودخانة‌ سابله‌ از آب‌ بيرون‌ مي‌افتاد.
ژنرال‌هاي‌ صدام‌ با اين‌ شكست‌ زمينه‌ را فراهم‌ كردند تا نيروهاي‌ اسلام‌ در محور جنوب‌ كرخه‌ نيز به‌ تمام‌ اهداف‌ خود برسند. بدين‌ گونه‌ عمليات‌ طريق‌القدس‌ به‌ پايان‌ رسيد. اين‌ نخستين‌ عمليات‌ بزرگي‌ بود كه‌ سرهنگ‌ صياد شيرازي‌ به‌ عنوان‌ جوان‌ترين‌ فرمانده‌ نيروي‌ زميني‌ ارتش‌، قابليت‌ خود را نه‌ فقط‌ در مديريت‌ نيروي‌ زميني‌ و ايجاد هماهنگي‌ بين‌ دو نيروي‌ ناهمگون‌ به‌لحاظِ سازماني‌، بلكه‌ به‌ عنوان‌ فرمانده‌ لحظات‌ بحراني‌ هم‌ به‌ اثبات‌ رساند.
امام‌ خميني‌ در پاسخ‌ تبريك‌ فرماندهان‌ جنگ‌ براي‌ اين‌ پيروزي‌، نوشتند: «آن‌چه‌ براي‌ اين‌ جانب‌ غرورانگيز و افتخارآفرين‌ است‌، روحية‌ بزرگ‌ و قلوب‌ سرشار از ايمان‌ و اخلاص‌ و روح‌ شهادت‌طلبي‌ اين‌ عزيزان‌ كه‌ سربازان‌ حقيقي‌ ولي‌الله‌ الاعظم‌ ارواحنافداه‌ هستند، مي‌باشند و اين‌ است‌ فتح‌الفتوح‌. من‌ به‌ ملت‌ بزرگ‌ ايران‌ و به‌ فرماندهان‌ شجاع‌ قبل‌ از آن‌كه‌ پيروزي‌ شرافتمندانه‌ و بزرگ‌ خوزستان‌ را تبريك‌ بگويم‌، وجود چنين‌ رزمندگاني‌ كه‌ از دو جبهة‌ معنوي‌ و صوري‌ و ظاهر و باطن‌ از امتحان‌ سرافراز بيرون‌ آمده‌اند، تبريك‌ مي‌گويم‌.»


کتاب "در کمین گل سرخ" خاطرات وسرگذشت شهید سپهبد علی صیاد شیرازی فرمانده نیروی زمینی ارتش را از اینجا ببینید.

                                                      http://www.iricap.com/bookcontent.asp?id=552           


  

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 8:37  توسط   |